مدیریت وبلاگ : سید احمدرضا گلپرور و فرهاد بیژنی
با توجه به حضور فعال دانشجویان عزیز در این وبلاگ از این پس میتوانید در قسمت پیوند های روزانه به صورت زنده و مستقیم حرم امام رضا(ع) و حرم امام حسین(ع)را مشاهده بفرمایید.
با تشکر مدیر وبلاگ.
برای درج مطلب در این وبلاگ ابتدا به سایت http://www.blogfa.com/رفته و بعد از ان بر روی ورود به وبلاگ های گروهی کلیک کرده و در محل نام وبلاگ andishe-v1 تایپ نمایید.سپس اطلاعات محرمانه داده شده به شخص را وارد نمایید.
با تشکر.مدیریت وبلاگ
معنای زندگی
دست کم دوگونه به معنای زندگی پرداخته شده است که یک رویکرد آن ارزش گرایانه رویکرد دیگرغایت گرایانه می باشد.
1- دررویکرد ارزش گرایانه این نکته برجسته است که ارزشمندی عمل در نزد فرد است که او را بر انجام کاری تشویق وترغیب می کند.
فرد با نوعی درون نگری و بازخوانی ازارزشی که در عمل وجود دارد به گونه ای رفتارمی کند که به دیگران وجه معناداری عمل ارزشمند خود را بازگو نماید.
وقتی آدامز روابط بین شرور هولناک در زندگی بشری را با زندگی انسان ها بیان می کند می گوید:"من معتقدم که بیشتر مردم در حین ارتکاب این شروریا درد و رنج در نگاه اول دلیلی بر تردید در معنای مثبت زندگی خویش نمی بینند."
این تعریف آدامز این امکان را فراهم می کند که یک نوع تعریف ارزشمندی را در معنای زندگی بدست آوریم.بدین صورت که اگرشخص در طول زندگی به شرورو درد و رنجی هایی برخورد می کند، می داند و می فهمد که این شرور برگرفته از عملی است که در حقیقت منفی بوده است، پس خیر و صلاح که نقطه مقابل این شرور است به دنبال برجسته نمودن معنای مثبت از زندگی آدمی هستند.
2- رد رویکرد غایت گرایانه برخي مثل پل ادواردزمعتقدند آنچه مهم است اهداف خاصي است كه فرد درزندگي دنبال مي كند. هدف و نوع وسيله اي كه فرد بكارمي گيرد تا به هداف خويش در زندگي برسد، زندگي فرد را معنادار مي كند. اینکه هدف سودمند باشد ویا جهت كسب احترام از ديگران باشد مهم نيست، بلكه صرف هدف داشتن انساني در عرصه ي درونی وبیرونی فرد حكايت معناي زندگي را به شكلي پروبلماتيك (مسئله آفرين)خواهد كرد.
اين نكته برجسته است كه كساني كه به دنبال تعريف معناي زندگي با نگرش غايت انگارانه هستند معناي زندگي را درمرتبط با حوزه الوهيت نمی دانند بلکه آن را فراتر دانسته و معتقدند زندگي بدون مفهوم خداوند نيز، قابل معنا خواهد بود.
ادوازدز در ادامه سه چيز را متعين مي داند. اول اينكه شخص داراي هدف بوده است.دوم اينكه اين امكان وجود داشته است كه شخص به هدف خود برسد وسوم بروز و ظهور فعاليتهايي است كه مي توانسته فرد را به اين نوع زندگي رسانده وزندگي را براي وي معنادار كند.
به نظر مي رسد كه نگاه غايت گرايانه وقتي با رويكرد انسان گراي واقع نگر آميخته شود به نوعي رويكرد سومي تحت عنوان ارزش گرايانه – غايتگرايانه ارائه خواهد نمود.
اين رويكرد تلفيقي كه به حوزه انسان شناختي انسان توجه عميقي دارد از نگاه آدامز به دور نمانده است. اين نوع تبيين درگفتارهاي مختلف آدامز نماينگر نوعي تئوري پردازي در زمينه معناي زندگي است.
آدامزوقتي به تحليل زندگي آدمي مي پردازد سه عامل مؤثر را كه جايگاه مهمي درزندگي انساني دارد گوشزد مي كند.
1-خودشناسي هنجارين:
خودشناسي هنجارين اولين فاكتوري است كه وي به آن اشاره مي كند.اينكه هر فردي خود را در قالب فرهنگي مي يابد كه مملو از ارزشهاي متنوعي است كه اهداف فرد را با زسازي مي كند. اينكه فرد مي داند، متعلق به جمعي است كه در صورت روابط اجتماعي قوي بايستي ملتزم به قاعده مندي خاصي در همان حوزه اجتماعي شود.هنجارهاي موجود در جامعه است كه شخصيت فرد را رشد مي دهد. فرد در كنش متقابل با ديگران به ارزشهايي دست مي يابد كه خود را بايستي براساس آنچه جامعه ازاو انتظار دارد باز شناسد. رجوع به خود؟ مبتي است بر برداشته هايي كه فرد از جامعه پيرامون خود مي كند و اين فرايند هرچه قوي تر باشد به انسجام شخصيتي فرد كمك مي كند تا خورد را به خودشناسي هنجارين نزديك كند.
فرد مي داند كه شخصيت او شكل نخواهد گرفت و به تعبير پارسنز به تعادل نخواهد رسيد مگرآنكه به خرده نظامهايي كه اطراف او وجود دارد نگاهي مثبت داشته باشد.
پس فرد هنجارهاي خود را از جامعه دريافت مي كند. آنها را سامان داده و خودشناسي خود را بر آن مبنا تعريف مي كند.
2- طرح زندگي
دراين عامل آنچه مهم است آنست كه فرد بتواند طرحي دهد كه براساس آن طرح زندگي خويش را معنادار سازد. اين طرح شامل خاطرات، خيالات، باورها وسنت هايي است كه سالها فرد آن را به دنبال خود داشته و دارد.
دراين صورت است كه مدت زندگي و بودن انسان در اين عالم مهم نيست بلكه آنجه مهم است نوع توجه فرد به مسائل پيرامون است كه از برجستگي خاص خود برخوردار است.
اينگونه است كه برخي افراد در مدت زماني اندك توانسته اند با طرحي منسجم ، خود را به تاريخ محلق كنند. اما برخي علي رغم زندگي مدت دار هيچ گونه بروز وظهوري نداشته اند.
پس زندگي معنادار كه تلفيقي ازنگاه غايت انگارانه – ارزش گرايانه باشد آن است كه:
اولا فرد توانمندي هاي خويش را در نظرمي گيرد.يعني آنچه كه او را تا به حال توانسته در مسيري قرار دهد كه به بحران و آسيب هاي جدي از ناحيه عالم هستي برخورد نكند.و چناچه برخورد كرده است وي را به پوچ گرایی نرسانده است.
ثانيا اوضاع واحوال دروني و بيروني خود را بررسي مي كند. يعني آنچه درگذشته فرد بوده وبه شكلي مستند براي خود او و توسط خود روايت شده است، توسط خود او مورد ارزيابي قرار مي گيرد.
ثالثا اينكه واقعيت بيروني را آن گونه كه هست مي پذيرد و زندگي را معنا مي كند. واقعيت هستي ضرورتا دارای اقتضائاتي است كه فرد را به چالشهايي فرا مي خواند. پس اين مسلم است كه واقعيت بيروني چناچه كانت مي گويد موقعي درك مي شود كه احساس قوي نسبت به آن حس گردد. پس اينكه واقعيت آن گونه كه هست يك فرض مسلم براي معناداري زندگي انساني خواهد بود.
بورديو جامعه شناس فرانسوي طرح زندگي را در گفتمان زمينه اجتماعي مطرح مي كند.توجه به شرايط ، موقعيتها وزمان ومكان است كه فرد را درحاله اي از بينش ها قرار مي دهد.
فرد در گرو طرح پياده شده اي قرار دارد كه بستر آن به عنوان يك واقعيت پذيرفته شده در دستان او قرار دارد و اين فرد است كه بايد خود را با آن سازگار سازد.
3- به فعليت رساندن كامل خودشناسي و سپري كردن زندگي براساس طرح زندگي
آنچه که در این مرحله در اندیشه آدامز مسلم فرض شده است آگاهي است. برگر و لاكمن براساس يك طرح مشترك به بررسي ساختارهايي مي پردازند كه توانسته است زندگي بشري امروزي را معنادار كند.
گرچه گروه ها وبويژه گروهاي مرجع، نهادها و سازمانهاي اصلاح طلب و حافظ حقوق بشر به اندازه اي اين فرايند را دنبال ميكنند اما برگرمعتقد است كه بشرامروز فرايند معناداري خود را كه حاصل ازشناخت وآگاهي اوست از كانالهايي مي گيرد كه خود به خود با جامعه مدرن همسان است.اين عوامل است كه در واقع طرح زندگي انسان معاصر را عوض كرده و او را در حاله هایي از ابهام قرار داده است. اين عوامل است كه توانسته است هويت هاي جديدي اعم از سياسي ، اجتماعي و حتي ظهور و بروز اديان جديد را در پي داشته باشد.
برگر شش عامل را تحت دو عنوان حاملان اوليه و ثانويه مطرح مي كند.حاملان اوليه شامل فن آوري، اقتصاد و ديوان سالاري است.برگر معتقد است كه اين سه عامل درجهان سوم مطرح است و واكنش هاي بنياد گرايانه ای را به دنبال داشته است.
اما آنچه محرز است این است که فرد جهان سومي زندگي خود را براساس اين عوامل معنادار مي سازد زيرا كه اين عوامل است كه شناخت و آگاهي او را سامان مي دهد.
اما حاملان ثانويه عبارتند از: شهرنشيني، آموزش و ارتباطهاي جمعي يا دنياي سايبر كه اين عوامل مختص به جهان مدرن غربي است كه توانسته است آگاهي ها را در حد اعلي تغيير دهد.
پس فرد چه دردنياي شرق و چه دردنياي غرب توانسته است آگاهي هايي را به دست آورد كه سهم بسزايي در معناداري او از زندگي داشته است. زيرا فرد را داراي يك طرح اززندگي خويش مي كند كه فرد آن طرح را بعنوان طرح برجسته مي پذيرد.
گرچه مي توان علاوه بر شش عامل ذکرشده به دو عامل دیگر نيز اشاره نمود. گسترش سازمان هاي ديني كه براساس شكل گيري اديان جديد در دنياي معاصر به وجود آمده اند ونيز تحولات نظامي و گسترش ابزارآلات نظامي كه توانسته است بخشي ازنياز گروه هاي تروريستي وگروه های فشار را در برخي از كشورها تقويت كند.
معناي ديني زندگي
جان هيك مي گويد تجربه كردن كل محيط اطرافمان توسط راه ها و باورهاي ديني و همچنين پاسخ هاي دروني ما درباره آن محيط به خودمان، بهترين معنايي است كه براي معناي ديني زندگي مي توان ارائه داد.
در اين تعريف جان هيك به دو مطلب اشاره مي كند
اول اينكه تجربه ديني با تعريف غربي خود به عنوان مكانيزمي اساسي جهت فهم وآگاهي انسان برجسته شده است.جان هيك معتقد است كه آنچه فهم انساني را در گرو معناداري قرارمي دهد تجربه ديني است. تجربه است كه در ديالكتيكي بين باورها و زندگي روزمره انساني قرار و همواست که تبیین واقعی را ارائه می کند.
دوم اينكه ازاين تجربه ديني، انسان به مفاهيمي دست ميابد كه وي را قادر به بيان نوعي پاسخ ها مي كند كه او را از بحران مواجهه با واقعيت درامان مي دارد.
بنابراين تجربه ديني به عنوان مكانيزمي سامانمند و خروج مفاهيمي درك شده، به عنوان درك مخلوطي از حس و باورديني، مي تواند زندگي را آنگونه كه ديني باشد براي فرد معناداركند.
درصورتي كه فرد، معتقد به اين نكته باشد كه يا به ارزشمندي عمل خويش توجه كند ويا به اهدافي كه اين عمل او را به آن اهداف ميرساند و يا تلفيقي از اين دو، لاجرم بايستي به تعبير جان هيك گذار خود را برمبناي تجربه ديني تعديل دهد.
جان هيك از آن دست متفكريني است كه معتقد است مسئله معناي زندگي بدون قبول الوهيت معنا ندارد.در واقع مسئله معناي زندگي با يك پيش فرض اساسي روبه رو است و آن اينست كه بايستي الوهيت و نظام الوهي را در ساختار اين مسئله جاي داد.
بنابراين اگه در فرض آدامز كه معتقد به خود شناسي هنجارين بود دقت شود، اين نكته برجسته است كه شكل و قالب معناداري فرد توسط فرهنگي است كه بوجود مياد. دراين صورت فرد هرگونه فرهنگي را غير از ديني بودن بپذيرد در معناداري زندگي خويش دچار مشكل خواهد شد.
بنابراين معناي ديني زندگي براي هر انساني عبارت است از داشتن يك تعريف مناسب از هويت خود و يك زندگي مناسب با همان هويت ،قابليتها، شرايط و فرصت ها.
| ||||
| ||||
و اما توصیه قران برای این حالات
۱:حس ایمان.
انسان مومن در مقام عمل فقط به انجام تکالیف الهی نظر دارد.هیچگاه هراس و اندوهی به قلبش راه نمی یابد زیرا نه خود را مالک ثروت و نه صاحب اختیار در تصمیم گیری می بیند ..بلکه او فقط امانتدار خداوند بر زمین و موظف به شناخت خیر و شر براساس دستورات خداوند است.
۲:یاد خدا.
نگرانی و اضطراب یا از ترس است یا از ناتوانی..پس انکه خداوند را همواره در یاد داشته باشد و او را سرچشمه همه صفات کمال و منزه از هر گونه صفت نفصان بنگرد ناگریز مهر او در دلش نشسته قلبش به یاد او ازام میگیرد.
۳:مطالعه زندگی انسانهای بزرگ.
۴:توکل.
<<اگر به خدا ایمان اورده اید فقط بر او توکل کنید>>
<<بگو خد ا برای من کافی است معبودی جز او نیست فقط بر او توکل کرده ام و اوست صاحب ان عرش بزرگ>>
۵:صبر.
بردباری به تقویت شخصیت و افزایش توانایی انسان در برابر سختی ها و بارهای سنگین زندگی انجامیده اعتدال روانی انسان را حفظ میکند.
۶:تقوا.
سیطره انسان بر خاسته های خویش او را از پیامدهای اندوهبار کارهای زشت مصون می سازد.
۷:توبه.
بازگشت مستمر انسان به سوی خداوند موجب تخلیه روان از فشار احساس گناه شده حالت پاکی و طهارت نخستین را به او باز می گرداند.
۸:تعاون و همکاری.
(پیامبر در حدیثی قدسی از محبت و تعاون میان مردم به صورت عامل جلب محبت خدا و دست یابی به ارامش و اطمینان یاد میکند)
۹:اداب و مراسم مذهبی.
تشریع احکام عبادی گوناگون از جمله نماز و روزه و حج و ...حس انتساب و استناد به خداوند را همواره در انسان زنده کرده او را از احساس دردناک بی هویتی می رهاند.
۱۰:نماز و نیایش.
نمازهای پنج گانه که رابطه ای میان انسان و پروردگار اوست نوعی تمدد اعصاب و تخلیه روان از بارهای منفی نیز به شمار میرود.
خدا به من گفت: "دوست داری با من حرف بزنی؟"
گفتم : "اگر وقت داشته باشی."
خدا لبخند زد و گفت: "زمان برای من آغاز و پایانی ندارد.آنقدر وقت دارم که قادر به انجام هر کاری هستم.سوالت را از من بپرس!"
پرسیدم: "چه چیز بشر تو را بیشتر شگفت زده مي كند؟”
خدا براي لحظاتي تامل كرد,سپس پاسخ داد:
“ اينكه آنها از كودك بودن خود خسته مي شوند و براي بزرگ شدن شتاب مي كنند.سپس دوباره آرزوي كودك بودن را در سر مي پرورانند.
اينكه آنها سلامتي خود را از دست مي دهند تا پول به دست بياورند,سپس پول خود را از دست مي دهند تا سلامتي شان را بازيابند.
اينكه آنها با آشفتگي درباره ي آينده فكر مي كنند و حال را به دست فراموشي مي سپارند.اينگونه هم زندگي حال را از دست مي دهند و هم زندگي آينده را.
اينكه آنها به گونه اي زندگي مي كنند كه انگار هرگز نخواهند مرد و به گونه اي مي ميرند كه گويي اصلا زندگي نكرده اند.“
خدا دستان مرا در دستش فشرد و ما براي مدتي سكوت كرديم.
سپس پرسيدم: ” خداوند چه تعاليمي براي بندگانش دارد؟”
خدا با لبخند پاسخ داد:
” اينكه آنها نمي توانند كسي را وادار كنند كه دوستشان بدارد.آنچه آنها مي توانند انجام دهند اين است كه خودشان عشق بورزند.
اينكه با ارزش ترين چيز در زندگي شان اين نيست كه چه چيزي دارند,بلكه اين است كه چه كساني را دارند.
اينكه مقايسه كردن خودشان با ديگران كار درستي نيست.همه ي انسانها بر اساس شايستگيهاي خود مورد قضاوت قرار مي گيرند و هرگز با يكديگر مقايسه نمي شوند.
اينكه ثروتمندترين انسان به كسي مي گويند كه احتياجش از همه كمتر است و نه كسي كه از همه بيشتر دارد.
اينكه بر جاي گذاشتن زخمهاي عميق بر پيكر كساني كه دوستشان دارند,زمان زيادي نمي برد.اما التيام يافتن اين زخمها سالهاي سال به درازا مي انجامد.
اينكه كساني هستند كه آنها را از صميم قلب دوست دارند,اما به سادگي نمي توانند علاقه ي خود را ابراز كنند.
اينكه با پول مي توان هر چيزي را خريد,جز خوشبختي را.
اينكه دو نفر مي توانند در چيزي يكسان نظر بياندازند,اما آن چيز را هرگز يكسان نبينند.
اينكه هميشه كافي نيست كه ديگران آنها را ببخشند,بلكه گاهي بايد خودشان هم خودشان را ببخشند.”
----------------------------------------
براي مدتي نشستم و از ملاقات با خدا غرق شادي شدم.از اينكه خدا فرصتي در اختيارم گذاشت تشكر كردم.او گفت: ”من هميشه اينجا هستم.شما از من دعوت كنيد,من به شما پاسخ خواهم داد.”
اوله صبحه روشن شروع می کنه و میره بالا وقتی به نیمه های کوه میرسه نیمه شب بوده...تاریکه تاریک...طوری که هیچ جا رو نمی دیده...
یهو پاش لیز می خوره و از کوه پرت میشه و به طنابی که بهش وصل بوده آویزون میشه...
هیچ کاری نمی تونسته بکنه...یاد خدا می افته...به خدا میگه:
"کمکم کن...ای خدایی که همرو می بینی و صدای همه رو می شنوی..."
خدا میگه:
"من هر چی بگم قبول می کنی؟..."
میگه:
"آره..."
خدا میگه:
" این طنابی رو که بهت وصله رو پاره کن..."
کوهنورد با خودش میگه:
"من جونم به این طناب بسته اس...پس محکم بهش می چسبم..."
روز بعد گروه نجات یک کوهنورد پیدا می کنند که یخ زده و مرده و به یک طناب آویزون بوده...در حالیکه در یک متری زمین قرار داشته....
خواب دیدم در ساحل با خدا قدم می زنم...
بر پهنه ی آسمان صحنه هایی از زندگی ام برق زد.در هر صحنه دو جفت پا روی شن دیدم.یکی متعلق به من و دیگری متعلق به خدا.
وقتی آخرین صحنه در مقابلم برق زد به پشت سر و به جای پاهای روی شن نگاه کردم.متوجه شدم که چندین بار در طول مسیر زندگی ام فقط یک جفت پا روی شن بوده است.همچنین متوجه شدم این در سخت ترین و غمگین ترین دوران زندگی ام بوده هست.این واقعا برایم ناراحت کننده بود و در باره اش از خدا سوال کردم: خدایا تو گفتی اگر به دنبال تو بیایم در تمام راه با من خواهی بود.ولی دیدم در سخت ترین دوران زندگی ام فقط یک جفت جای پا وجود داشت.نمی فهمم چرا هنگامی که بیش از هر وقت دیگر به تو نیاز داشتم مرا تنها گذاشتی.
خدا پاسخ داد: بنده ی بسیار عزیزم . من در کنارت هستم و هرگز تنهایت نخواهم گذاشت.اگر در آزمون ها و رنج ها فقط یک جفت جای پا دیدی زمانی بود که تو را در آغوش حمل می کردم...
ما ميتوانيم، در
هر لحظه كه بخواهيم، درنگ كنيم، دست از مشغلهها بكشيم و فقط آغوشي گشاده باشيم به
روي بيكران؛ گوش بسپاريم، ببينيم و احساس كنيم آن خَلَأ خاموش را كه سرچشمهي همهي
پديدهها و صداها و جوششهاست. ما ميتوانيم نسبت به فكرِ خود، كارها و دلمشغوليهايي
كه داريم و نيز نسبت به محتواي فكر و احساسِ خود آگاه شويم، آنگاه، قدري عقب
بايستيم و بگذاريم همهي اين غبارها در هوايي پاك و بيجنبش و سكوتي ژرف آرام
بگيرند تا ما بتوانيم تماشاگرِ شور و سرمستيِ لحظهاي باشيم كه در آن قرار گرفتهايم.
اگر بتوانيم اين گشودگي را تجربه كنيم، آنگاه ميتوانيم زنده بودنِ همه چيز را
احساس كنيم؛ زنده بودنِ همهي آن چيزهايي را كه ميبينيم و يا ميشنويم. در چنين
حاليست كه ميتوانيم بنيانِ هستي را شهود كنيم.
بعضيها اين حال
را مراقبه مينامند. بعضيها آن را تأمل ميخوانند. اما لازم نيست در زمان يا
مكاني خاص باشيم تا اين حال را تجربه كنيم. زيرا اين حال در دسترسِ ماست و ميتوانيم،
با كمي حضور و فراغت، آن را تجربه كنيم. وصل شدن به شالودهي هستي، مستلزمِ فراغت
و حضور است.
وَ اِذا فَرَغْتَ،
فَاْنْصَبْ.
از دلمشغوليها
ببر و متصل شو. به ميزاني كه با گشودگي به روي بيكران آشنا ميشويم، روندِ فكرِ ما
به روندِ احساس تبديل ميشود. منظور از احساس، عواطف نيست، بلكه لمسِ وجوديِ
اشياست.
ساحتِ لمسِ وجوديِ
اشيا، ساحتيست كه در آن دوگانگيها رنگ ميبازند و يكرنگي هويدا ميشود. همهي ما
ميتوانيم در اينجا و اكنون به اين ساحت وارد شويم. ساحتِ يكرنگي و وحدت، ساحتِ
حق است. حق، در همين لحظه و در همين جا در دسترسِ ماست. حق، نه تنها در دسترسِ
ماست، بلكه در جانِ ماست، از جانِ ما به ما نزديكتر است، جانِ جانِ ماست؛ همان
شالودهيِ هستي. به واسطهي همين تجربه و احساس است كه ما واقعاً ميفهميم. ادراكِ
ذهنيِ ما بسيار محدود است. زيرا ادراكِ ذهني معمولاً از واقعيت گسسته است. اما در
تجربه و احساسِ يك چيز، ما پذيراي آن چيز هستيم، به آن چيز گوش ميدهيم، طعمش را
ميچشيم و رايحهاش را استشمام ميكنيم. در تجربه و احساسِ چيزها، ما آنها را
همانگونه كه هستند شهود ميكنيم. بنابراين، اين دعا ميتواند ذِكْرِ خوبي براي
مراقبه پيرامونِ حقيقتِ چيزها باشد:
اَللَّهُمَّ،
اَرِني الاشْياءَ كَما هِيَ!
خدايا! چيزها را همانگونه
كه هستند نشانم بده!
وقتي كسي از تو
عصبانيست، نوسانِ عصبانيتِ او را احساس كن، به آن گوش بده، آن را بشناس، محكومش
نكن، از آن شرمنده نباش. چه احساسي نسبت به آن داري؟ آيا احساس ميكني كه روحت
جريحهدار شده است؟ آيا ميترسي؟ فقط شاهدِ احساسِ خود در حضورِ عصبانيتِ آن فرد
باش.
وقتي تمنايي و يا
ترسي در تو به وجود ميآيد، فقط شاهدِ آنها باش، ببين چه اتفاقي در تو افتاده است
و اين اتفاق در تو چه حسي را ايجاد ميكند. ببين آنها از كجا آمدهاند و چه
نتايجي به بار ميآورند. ببين وقتي كه چندينبار نفسِ عميق ميكشي، چه بر سرِ آنها
ميآيد. اگر بتواني به ساحتِ تجربه و احساس گام بگذاري، آنگاه در برخورد با هر
حادثهاي و نيز در برخورد با آدمها، ديگر به خود فشار نميآوري. به تعبيري، شنا
نميكني، بلكه شناور ميشوي. گوشِ تو به روي حرفهاي زندگي گشوده ميشود. تجربهها را
تماماً دريافت ميكني و به فهمي منسجم و يكپارچه از زندگي ميرسي. در اين حال،
عملِ تو ديگر واكنشي نخواهد بود، بلكه برخاسته از سرِ بصيرت خواهد بود.
با خروج از تنگناي
ذهنِ دوگانهپندار و ورود به ساحتِ تجربه و احساس، دگر اسيرِ دستِ احساسات و
عواطفِ خود نيستي. ديگر وابستهي نتايج نيستي. ديگر مذبوحانه به دنبالِ گرفتنِ
تأييد از اين و آن نيستي. ديگر در اين هراس و دغدغه نيستي كه ديگران دربارهات چه
ميانديشند. در ساحتِ تجربه و احساس، از درگيريِ شخصي با شرايط فارغ ميشوي. ديگر
از مسئوليتها نميگريزي، بلكه آگاهانه و از سرِ رضا و خرسندي مسئوليتها را قبول
ميكني. اين حال، رابطهاي كاملاً متفاوت با زندگيست؛ شيوهاي كاملاً غيرِواكنشي
در ارتباطِ با زندگي.
در ساحتِ تجربه و
احساس، انسان كاملاً بيدار و آگاه است. همه چيز ديده ميشود، همه چيز احساس ميشود،
زندگي بدونِ سد و مانع جريان مييابد. اما آگاه باش كه دنيا مدام ميكوشد كه تو را
از تجربه و احساس دور كند و به قلمروِ ناآگاهي بكشاند. اين بازيِ زندگيست – وَهمِ بزرگ.
اگر سخت مشغولِ
انجام كاري باشي و كسي از تو بپرسد: «آيا ميآيي برويم قدم بزنيم؟»، چه پاسخي ميدهي؟
آيا فوراً، بدونِ اينكه حالش را داشته باشي، ميگويي: «آري، ميآيم»؟ يا اينكه در
ساحتِ احساسِ خود باقي ميماني و آنچه را كه واقعاً احساس ميكني به او ميگويي؛
اين كه: «آري ميآيم، اما پس از اينكه كارم را به پايان رساندم»؟ ما، براي جلبِ
رضايتِ ديگران، معمولاً خود را با خواستهي آنها تطبيق ميدهيم. گاهي پيش خود فكر
ميكنيم كه اگر مطيعِ خواستهي ديگران نباشيم و به احساسِ خود وفادار باشيم، تنها
ميمانيم.
اگر – نه فقط در شرايطي
مثل شرايطِ مذكور، بلكه در همهي شرايط - در ساحتِ تجربه و احساس باقي بمانيم، بيترديد
در زندگي كامياب خواهيم شد. اگر به خود وفادار باشيم، حتي تنهايي نيز ما را
نيرومندتر ميكند. گريز از تنهايي، تنهايي را در ما ريشهدارتر و دلمان را به ترس
معتاد ميكند.
هرچه بيشتر در
ساحتِ تجربه و احساس زندگي كنيم، با خلوت و سكوتي كه آنسويِ زندگيِ شلوغِ ما
نهفته است اُنسِ بيشتري ميگيريم. اين خلوت و سكوت، چيزيست كه ما را مدام تازه ميكند،
به ما نيرو ميدهد و غبارهاي ذهن را پاك ميكند. پناه بردن به خلوتِ درون، كاري
متكلفانه نخواهد بود، بلكه خودبهخود صورت خواهد گرفت. آنگاه، كارهاي ما از همين
خلوت سرچشمه خواهد گرفت، نه از هياهوي ذهن.
زندگي در سكوت و
آرامشِ درون براي ما لذتبخش خواهد شد. بنابراين، براي ورود به اين ساحت، به خود
فشار نخواهيم آورد. در اين سكوت است كه احساس ميكنيم زنده و مؤثر هستيم. سكوت و
آرامشِ درون، حمامِ روح است. حمامِ روح، آلودگيهاي ذهنمان را ميشويد و تازهمان
ميكند. اگر روحِ خود را مدام در حمامِ سكوت و خلوتِ درون بشوييم، ديگر جايي براي
آلودگيها و زنگارهاي رواني باقي نميماند.
مهم است كه تفاوتِ
«تجربه و احساس» و «عاطفي و احساساتي بودن» را بفهميم. «عاطفي و احساساتي بودن»،
واكنشيست از سرِ ناچاري به زندگي. اين واكنش، ريشه در دوگانهپنداري داريد، و
همين دوگانهپنداريست كه رنج و اندوهِ ما را تداوم ميبخشد. «احساس»، به ما فرصت
ميدهد تا شرايط را، بدونِ جبههگيري، خوب بسنجيم. «احساس»، به ما فرصت ميدهد تا
از شرايط فاصله بگيريم و شرايط را كاملاً بفهميم. «احساس»، مرتبهي لطيف و ظريفِ
ارتباط با زندگيست و ما را از درد و رنجي كه نتيجهي واكنشي عمل كردن و احساساتي
بودن است نجات ميدهد.
در زندگيِ ما، هيچ
چيزِ شخصي وجود ندارد. ما با همه چيز و همه كس رابطهاي تنگاتنگ داريم. «من»،
ساختهي ذهن است. فقط خداست كه حقيقتاً ميتواند بگويد: «من». اما اين «منِ» ما،
عينِ فقرِ ذاتي به همه چيز و همه كس است. زندگي با اين «من»، زندگي در وَهم خواهد
بود. وَهمي كه خيلي زود از بين ميرود.
از نظر قرآن جهان هستي بيهوده آفريده نشده است، بلكه همواره اجزا و عناصر جهان داراي هدف است.
در آيه زير به هدفداريخلقت جهان و انسان اشاره شده است:
« إِنَّ فِي خَلْقِ السَّمَاوَاتِ وَالأَرْضِ وَاخْتِلاَفِ اللَّيْلِ وَالنَّهَارِ لآيَاتٍ لِّأُوْلِي الألْبَابِ »
هر آينه در آفرينش آسمانها و زمين و آمد و شد شب و روز ، خردمندان راعبرتهاست.(آل عمران/190)
آيه فوِق انسانها را به تدبّر و انديشه در حقيقت آسمانها و زمين وا ميدارد تا هر انساني به اندازه استعداد خود اسرار آفرينش را دريابد. و به راستي كه نگرش دقيق به آسمانها و زمين، آدمي را با نظام حيرتآور حاكم بر آنها آشنا ميسازد. نظامي كهمطالعه آن، انسان را به هدفداري عالم آفرينش واقف ميسازد.
جهان هستي از وجودي عاطل و باطل برخوردار نيست. جهان آفرينش داراي مقصد و مقصودي است كه براي رسيدن به آن مقصد و مقصود آفريده شدهاست.
صرف مشاهده عالم هستي بدون انديشه و تفكر نميتواند هدفداري عالم را به انسان نشان دهد و چه بسيار دانشمنداني كه ساليان دراز به مشاهده و مطالعهجهان هستي ميپردازند، اما از آنجا كه نميكوشند تا چهره نشانه بودن عالم را درك كنند به هدفداري هستي توجه نميكنند. در واقع اگر كسي به مشاهده جهان هستي بپردازد، نظم و قانون حاكم بر همه اجزا و عناصر آن را درمييابد و پس از تفكر در اين زمينه است كه آدمي پي ميبرد كه اين نظم حاكم بر عالم نميتواند به خود اجزاي جهان مستند باشد، بلكه بايد به نيرويي فوقِ عالم ماده و طبيعت متصل باشد، كه هر لحظه فيض وجودي او كاروان هستي را به سر منزل مقصود ميكشاند.
« قَالَ رَبُّنَا الَّذِي أَعْطَى كُلَّ شَيْءٍ خَلْقَهُ ثُمَّ هَدَى »
گفت : پروردگار ما همان کسي است که آفرينش هر چيزي را به او ارزاني داشته، سپس هدايتش کرده است. (طه/50)
در آيه فوِق به دو نكته مهم اشاره شده است.
« وَمَا خَلَقْنَا السَّمَاء وَالْأَرْضَ وَمَا بَيْنَهُمَا بَاطِلًا »
ما اين آسمان و زمين و آنچه را که ميان آنهاست به باطل نيافريده ايم. (ص/ 27)
آيه فوِق نشانگر آن است كه عالم هستي بيهوده آفريده نشده است.جهان هستي از وجودي عاطل و باطل برخوردار نيست. جهان آفرينش داراي مقصد و مقصودي است كه براي رسيدن به آن مقصد و مقصود آفريده شدهاست. جهان و همه اجزا و ابعاد آن از هدف و غايتي خاص برخورد است كه به سوي آن در حركت است.
اين آيه هدفداري حيات انساني را ثابت كرده و به همگان گوشزد ميكند كه انسان بيهوده آفريده نشده است. انسان موجودي باطل و به خود رها شده نيست كه بر اثر يك سلسله عوامل حساب شده و تصادف كر و كور به جهان پرتاب شده باشد، بلكه انسان براي رسيدن به مقصدي آفريده شده و بازگشت و رجوع او به سوي مبداء آفرينش است.
علي عليهالسلام هم در نهجالبلاغه از هدفداري انسان و جهان چنين سخن به ميان آورده است:
فَان َّاللّهَ سُبحانَهُ لَم يَخلُقُكُمْ عَبَثاً و لَمْ يَتْرُكُكُمْ سُديً
خداوند سبحان شما را بيهوده نيافريده و به حال خود وانگذاشتهاست.
لَمْ يُرسل الاَنبياء لَعِباً و عَبَثاً ولا خَلقَ السَّماواتِ و الاَرضَ و بَيْنَهُما باطلاً
پيامبران را با بازي و بيهوده نيافريد و آسمانها و زمين و آنچه را كهدر آن است به باطل نيآفريد.

« لاتكن مِمَّن يرجوا الاخرة بغيرالعمل و يُرَجِّي التَّوبة بطول الاَمَل »
«از كساني مباش كه آخرت را بدون عمل اميد ميبرند و توبه و بازگشت به راه خدا را با آرزوهاي درازشان به تاخير ميافكنند »
اعتقاد به توحيد، معاد و نبوت، سه اصل مهم و مشترك اعتقادي همه اديان الهي است. اما در واقعيت زندگي ما، عقيده به قيامت و آخرت چقدر نقش و حضور دارد؟ تا چه حدّي براي آن سرمايه گذاري ميكنيم؟ براي ساختن آخرت خود، چقدر تلاش ميكنيم؟
اينجاست كه يكي از مشكلات بزرگ ما آشكار ميشود: آخرت را ميخواهيم، اما بدون عمل! بهشت را دوست داريم ولي بدون اينكه براي ساختن آن، كاري انجام دهيم!
بدون تلاش، بهشت را به كسي نميدهند! «بهشت را به بها دهند نه به بهانه» و بهاي آن هم در آيات كريمه قرآن مشخص شده است: كساني كه ايمان راستين بدست آورند و در راه خدا به تلاش بپردازند و از مال و هستي خود براي استقرار راه خدا و انبيا سرمايه گذاري كنند، خداوند بهشت و رضوان خود را به آنان دهد. اين حقيقت در همه كتابهاي آسماني مطرح شده است. البته تلاشي كه براي كسب سعادت ابدي بايد انجام شود، خارج از چارچوب امكانات و توانمندي ما در جهان طبيعت نيست و هرگز با تلاش براي زندگي منافات ندارد. همين كارهاي معمولي ما، از قبيل كسب و كار، تحصيل، ازدواج، رسيدگي به امور زندگي، و... ميتواند با همراه شدن با نيكي به ديگران، ياري به نيازمندان، تلاش براي حل مشكلات ديگران و نيز اهميت دادن به عبادات و تقويت رابطه خود با خداوند، توشه لازم را براي آخرت را فراهم سازد و البته همه اين كارها هنگامي كه «رنگ الهي» بگيرد، همان عمل مورد نياز براي آخرت خواهد شد.
بعضيها، آخرت را بدون عمل اميد ميبرند و بدون اينكه در انديشه اصلاح خويش باشند، با سرگرم ساختن خود به «آرزوهاي دراز»، واقعيتهاي مهم امروز و آينده خود را فراموش ميكنند و آنگاه هم كه به فكر چاره ميافتند، چاره را به «فردا» موكول ميسازند! فردايي كه ممكن است هرگز فرا نرسد!! آينده نگري، لازم و ضروري است، آينده نگري واقع بينانه و نه آينده نگري خيال پردازانه و دست نيافتني!! «طول الامل» يعني آرزوهاي درازِ غيرقابل دسترس، كه ممكن است انسان عمري را براي آن سپري كند، و بدان نرسد، حال آنكه آينده واقعياش را فراموش كرده و همه امكانات و سرمايههاي خود را صرفِ همان آرزوهاي دست نيافتني ساخته باشد!!
سعادت ابدي، بهشت موعود، و آينده روشن فقط با «عمل» به دست ميآيد، نه «امل»! آمال و آرزوهاي دنيوي، ما را از عمل و تلاش مفيد براي آينده قطعياي كه به سراغ ما خواهد آمد باز ميدارد، همين امروز و همين لحظه، بايد به فكر عمل باشيم، كه لحظهاي ديگر و روزي ديگر، ممكن است دير باشد!
علي عليهالسلام، به ما هشدار ميدهد كه:
«مبادا از كساني باشيد كه به سعادت اخروي اميد دارند، اما بدون عمل و تلاش! مبادا از كساني باشيد كه آرزوهاي دراز آنان براي زندگي دنيوي، آنان را از اصلاح خويش و كار براي آينده نزديكي كه به سراغ آنان خواهد آمد، باز ميدارد! مبادا از كساني باشيد كه «توبه» را به تاخير ميافكنند! مبادا از كساني باشيد كه فقط سخن ميگويند و اهل عمل نيستند!مبادا از كساني باشيد كه اگر مشكلي بر آنان وارد شود و صحنه آزمون و بلايي براي آنان فرا رسد، خدا را ميخوانند ولي هنگامي كه رفاه و آسايش به آنان روي آورد، دچار فراموشي ميشوند! مبادا از كساني باشيد كه اگر زمينه و امكان شهوتراني برايشان آماده شود، مرتكب گناه ميشوند! مبادا از كساني باشيد كه براي آنچه «گذشتني» است تلاش و تدبير ميكنند ولي براي آنچه «ماندني» است با بيتفاوتي برخورد ميكنند! مبادا از كساني باشيد كه ديگران را سرزنش ميكنند ولي خود را ميستايند و از خودشان غافل ميشوند! مبادا از كساني باشيد كه گذران عمر خود را با ثروتمندان و مرفهان در حال بي خبري و غفلت و سرگرمي، بيش از ذكر و ياد خدا با فقرا و تهيدستان دوست دارند! مبادا از كساني باشيد كه ديگران را راهنمايي و ارشاد ميكنند ولي خود را گمراه ميسازند! مبادا... مبادا...!!»
سپس ادامه داد: خدایا! او را یاری فرما!اما اول راست گفتاری است. هیچ گاه از دهان تو دروغی خارج نشود و دومی پرهیزكاری است. هرگز بر خیانت جرأت مكن. سوم: ترس از پروردگار است؛ چنان كه گویی او را می بینی، چهارم:گریه بسیار از ترس پروردگار است. برای تو به ازای هر قطره اشك هزار خانه در بهشت بنا می شود.پنجم این كه مال و خون خود را در راه دین خود ببخشی. ششم این كه از روش من در نماز و روزه و صدقه ام، پیروی نمایی. اما نماز پنجاه ركعت است و روزه سه روز در هر ماه: پنج شنبه اول ماه و چهارشنبه وسط ماه و پنج شنبه آخر ماه می باشدو اما صدقه آن قدر بده كه طاقت داشته باشی و فكر كنی كه اسراف كرده ای در حالی كه اسراف نكرده ای و ملازم نماز شب باش و ملازم نماز شب باش و ملازم نماز شب باش!و بر تو باد به نماز ظهر و بر تو باد به نماز ظهر و بر تو باد به نماز ظهر! و بر تو باد كه در هر حال قرآن بخوانی! و بر تو باد كه دست های خود را هنگام نماز بالا ببری و آنها را برگردانی! و بر تو باد كه هر گاه وضو می گیری مسواك كنی! و بر تو باد كه نیكویی های اخلاقی را انجام دهی و از بدهی های اخلاقی دوری نمایی! پس اگر اینها را اجرا نكردی كسی جز خود را سرزنش مكن."
از جهات مختلف مشخص می شود نكاتی كه رسول خدا(ص) به امام علی(ع) فرمود برای حضرت بسیار مهم بوده است. یكی از این جهات آن كه رسول خدا(ص) آن را به حضرت علی(ع) بیان نمود، با این كه امام(ع) هرگز در این امور كوتاهی نداشت و این به دلیل اهمیت موضوع می باشد؛
این گونه وصایا میان ائمه علیهم السلام امری مرسوم بوده است.
از دیگر جهاتی كه می توان به اهمیت این موارد پی برد این كه رسول خدا(ص) فرمود: وصیت می كنم تو را و سپس فرمود اینها را از جانب من نگاه بدار و نیز از خداوند طلبید كه امام علی(ع) را در عمل به این وصایا یاری رساند. همچنین چند نون تأكید كه در حدیث آمده است همگی اهمیت موضوع را می رساند.
البته به دلیل اشتراكاتی كه در تكالیف عموم وجود دارد بایستی تلاش كرد كه به این وصایا و سفارش ها عمل شود.
از جمله وصایای مطرح در این روایت، پرهیز از دروغ گفتن است. این كه رسول خدا(ص) در ابتدا این نكته را سفارش كرده اهمیت مطلب رامی رساند. دروغ از جمله گناهانی است كه عقلاً و نقلاً نهی شده و این خود نه تنها گناه است، بلكه گاه مفاسد و گناهان دیگری هم بر آن مترتب می گردد؛ و گاهی چنان انسان را از اعتبار ساقط می كند كه امكان جبران وجود ندارد.
امام باقر(ع) فرمود: "خدای متعال برای شر، قفل هایی قرارداد و كلیدهای آن قفل ها را شراب مقرر نمود و دروغگویی از شراب بدتر است."
با توجه به این حدیث كه مورد قبول تمام علما – رضوان الله تعالی علیهم – می باشد، آیا عذری برای ارتكاب دروغ باقی می ماند؟
البته از آن جا كه ما صورت غیبی اعمال را نمی دانیم، این گونه روایات را مبالغه آمیز می خوانیم!
در روایت دیگر از امام باقر(ع) آمده است:
"دروغگویی موجب خرابی ایمان است."
چنین روایاتی زنگ خطر جدی است و دل انسان را می لرزاند، اما این گناه از بس رواج یافته، زشتی آن از بین رفته است.
همچنین در روایتی از امام رضا(ع) به نقل از رسول خدا(ص) آمده است.
"آیا مؤمن ترسو می شود؟ حضرت فرمود: آری. سؤال شد آیا مؤمن بخیل می شود؟
حضرت فرمود: آری. گفته شد: آیا مؤمن دروغگو می شود؟ حضرت فرمود: نه"
دروغ گفتن حتی به عنوان مزاح و شوخی هم ممنوع شده و علما از جمله صاحب "وسایل" حكم به حرام بودن آن داده اند.
نیز از جمله سفارش های امام سجاد(ع) به فرزندان خود این بوده است كه از دروغ كوچك و بزرگ در سخن های خود دوری كنید چه جدی باشد و چه شوخی، زیرا هر گاه انسان در امری كوچك مرتكب دروغ شد، نسبت به [دروغ در] امر بزرگ هم جرأت پیدا می كند. آیا نمی دانید كه رسول خدا(ص) فرمود؛ بنده، راستی را پیشه خود می كند تا جایی كه خداوند او را صدیق قلمداد می كند و دروغگویی را پیشه خود می كند تا آن جا كه خداوند او را كذاب می نویسد؟"
براساس این روایات از رسول خدا(ص) و ائمه علیهم السلام، بسیار جرأت و شقاوت می خواهد كه انسان به این گناه بزرگ دست بزند.
ورع برای هر گروه و دسته ای مرتبه ای دارد: ورع عموم مردم دوری از گناهان كبیره است و ورع خواص دوری از شبهه هاست به این عنوان كه در حرام نیفتند و ورع اهل زهد دوری از مباحات است تا مجبور به تحمل پیامدهای آن نباشد و ورع اهل سلوك ترك نظر به دنیاست تا به مقامات عالیه معنوی برسند و ورع مجذوبین ترك رسیدن به مقامات معنوی است تا به باب الله و شهود جمال الله نایل آیند و ورع اولیا پرهیز از توجه به غایات است. هر كدام از اینها شرحی دارد كه نیازی به ذكر آنها نیست.
دوری از حرام ها پایه تمام كمالات است و هیچ كس به مقامی نمی رسد مگر با دوری از گناهان و این مقدار برای عموم هم میسر است و فضیلت آن بسیار می باشد،چنان كه امام صادق(ع) فرمود:
"تو را به پرهیزكاری و ورع و جدیت در عبادت سفارش می كنم، و بدان كه جدیت در عبادت مفید نیست در صورتی كه در آن ورع نباشد."
نفوسی كه به گناه مبتلا هستند، نقاشی در آنها بی فایده است. تا صفحه اول از كدورت گناه پاك نشود نمی توان در آن نقاشی كرد. پس عبادات كه صورت كمالیه نفس است بدون صفا دادن نفس از طریق دوری از گناه ممكن نیست.
همچنین امام باقر(ع) فرمود: "ولایت ما نمی رسد، مگر با عمل و ورع."
نیز امام صادق(ع) فرمود: "شیعه ما نیست كسی كه در شهری كه صدهزار جمعیت باشد، كسی از او با ورع تر باشد."
این نكته را نیز باید دانست كه معیار در ورع، دوری از گناهان است؛ پس نباید مأیوس شد، زیرا هر كس از گناهان و حرمت ها اجتناب نماید از زمره با ورع ترین افراد به شمار می رود.
قرآن کریم درباره خلقت حوا مى فرماید:
«یا ایها الناس اتقوا ربکم الذى خلقکم من نفس واحده و خلق منها زوجها و بث منهما رجالاً کثیراً و نسأ»(نسأ، 4 . 1) اى مردم، از پروردگارتان که شما را از نفس«نفس واحدى» آفرید و جفتش را[ نیز] از او آفرید، و از آن دو، مردان و زنان بسیارى پراکنده کرد، پروا دارید.
«هو الذى خلقکم من نفس واحدْ و جعل منها زوجها لیسکن الیها»(اعراف، 7 . 179)
اوست آن کس که شما را از نفس واحدى آفرید، و جفت وى را از آن پدید آورد تا بدان آرام گیرد.
«خلقکم من نفس واحدْ ثم جعل منها زوجها»(زمر، 39 . 6)
شما را از نفسى واحد آفرید، سپس جفتش را از آن قرار داد.
با توجه به آیات یاد شده، قرآن مجید سه بار خطاب به آدمیان فرموده است که: «خدا شما را از نفسى واحد آفرید، و همسرش را از وى پدید آورد»، بدون اینکه از چگونگى خلقت وى به طور صریح خبر دهد.
البته از يك نكته نبايد غفلت نمود و آن اينكه اگر مراقبتهاى صحيحى از اين قبيل احساسها بعمل نيايد ممكن است يك سلسله انحرافاتى در آنها پيدا شود.مثلا همين حس مذهبى و حس خداجوئى اگر بوسيله پيامبران آسمانى و دانشمندان الهى و فلاسفه بزرگ جهان، درست رهبرى نشود سر از بتپرستى و گرايش بپرستش°‚K 31°‚K مخلوق در مىآورد بطوريكه انسان مخلوق را به جاى خالق و معبود مىگذارد.
اگر ما مىگوئيم كه احساس طبيعى و فطرى نياز به تعليم و آموزش ندارد مقصود اين است كه در تكوين و پيدايش آن مربى و معلم دخالت ندارد، ولى در عين حال بايد بپذيريم كه بهرهبردارى صحيح و دور از انحرافات و كجرويها، بدون مراقبت مربيان آگاه صورت نمىگيرد.
و از اينرو است كه دانشمندان مىگويند ريشه پرستش كليه اجرام سماوى مانند خورشيد و ماه و ستارگان، و موجودات خاكى مانند درخت و سنگ و بت، همان خداجوئى و حس خداخواهى بشر است كه در اثر رهبرى نشدن، باين انحرافات و خرافات دچار شده است، اگر اين حس از طريق عقل و خرد رهبرى ميشد و مردم بگفتار پيامبران الهى درست ميانديشيدند هيچگاه بجاى معبود واقعى و آفريدگار جهان به مخلوقهاى ناتوان توجه پيدا نمىكردند
پیامبر گرامی اسلام صلی علیه واله در باره حق بدن بر انسان می فرماید:
اِنَّ لِرَبِّکَ عَلَیکَ حَقّاً، وَ اِنَّ لِجَسَدِکَ عَلَیکَ حَقّاً وَ لاَ هلِکَ عَلَیکَ حَقّاً؛
پروردگارت بر تو حقی دارد، و بدنت بر تو حقی دارد، و خانواده ات (نیز) بر تو حقی دارد.
آن چه در این حدیث ارزنده قابل توجه است، این است که پیامبر بزرگوار اسلام، تا بدان پایه برای جسم و بدن ارزش و اهمیت قابل است که حق بدن را در ردیف حق پروردگار (آن هم بلافاصله بعد از آن) و در کنار حق خانواده (و حتی قبل از آن) ذکر می فرماید. زمانی انسان می تواند حق پروردگار و خانواده خویش را به بهترین نحوی ادا کند، که از بدنی سالم و نیرومند برخوردار باشد.
ورزش، کمک شایانی به ایجاد و تقویت سلامتی جسمانی و روانی می کند، و افرادی که با روش صحیح ورزش می کنند و یا دارای کارهای با تحرک می باشند، سالم تر بوده و عمرشان از افرادی که کارهای بدون تحرک دارند بیشتر است.
شهید دکتر سیدرضا پاک نژاد در کتاب اولین دانشگاه و آخرین پیامبر می نویسد:
عضلات در حال ورزش10 تا 18 برابر در حال استراحت احتیاج به خون دارند،20دفعه بیشتر قند و اکسیژن مصرف می نمایند،50 بار زیادتر گازکربنیک دفع می نمایند، و با توجه به همین ارقام، اهمیت کار قلب هنگام ورزش روشن می گردد... .
در واکنش قلب در برابر کار عضلانی، مشاهده می شود ضربان های دبی، حجم خون، فشار خون و حتی ترکیبات فیزیکو شیمیایی خون را دگرگون می سازد. ضربان قلب هنگام کار بدنی، یعنی زمانی که عضلات را به فعالیت می داریم، 2- 3 و حتی 4 برابر، و امکان دارد به 200 ضربه در دقیقه برسد. حجم خون 2- 3 برابر و دبی قلب 6- 7 و حتی 8 برابر و گاه زیادتر شود و دبی قلب از 4 لیتر در دقیقه ممکن است به 30 تا 35 لیتر در دقیقه برسد، در صورتی که دبی قلب شخص سالم و ورزیده در حال معمولی 25 لیتر است... .
حجم قلب ورزش کاران و کارگرانی که کار بدنی سنگینی دارند، بدون شک افزایش می یابد، اما این افزایش به عقیده بسیاری، فیزیولوژیک و کاملاً طبیعی است. در اثر فعالیت بدن، حجم قلب افزایش می یابد، زیرا جدار بطن ها به ویژه بطن چپ ضخیم می شوند؛ یعنی همان طور که عضلات بازو در اثر ورزش یا ابتلا به برخی بیماری ها قوی می شود، عضلات قلب هم در اثر کار، قوی می گردد و در نتیجه قدرت انقباض قلب زیاد می شود... ."
آیا شیطان وجود دارد؟
شیطان کجاست؟؟
چه کسی شیطان را خلق میکند؟
آیا شیطان وجود دارد؟ آیا خدا شیطان را خلق کرد؟
استاد دانشگاه با این سوال ها شاگردانش را به چالش ذهنی کشاند.
آیا خدا هر چیزی که وجود دارد را خلق کرد؟
شاگردی با قاطعیت پاسخ داد:بله او خلق کرد"
استاد پرسید: آیا خدا همه چیز را خلق کرد؟"
شاگرد پاسخ داد: بله, آقا"
استاد گفت: اگر خدا همه چیز را خلق کرد, پس او شیطان را نیز خلق کرد. چون شیطان نیز وجود دارد و مطابق قانون که کردار ما نمایانگر ماست , خدا نیز شیطان است"
شاگرد آرام نشست و پاسخی نداد. استاد با رضایت از خودش خیال کرد بار دیگر توانست ثابت کند که عقیده به مذهب افسانه وخرافه ای بیش نیست.
شاگرد دیگری دستش را بلند کرد و گفت: استاد میتوانم از شما سوالی بپرسم؟"
استاد پاسخ داد: البته"
شاگرد ایستاد و پرسید: "استاد, سرما وجود دارد؟"
استاد پاسخ داد: این چه سوالی است البته که وجود دارد. آیا تا کنون حسش نکرده ای؟ "
شاگردان به سوال مرد جوان خندیدند.
مرد جوان گفت: در واقع آقا, سرما وجود ندارد. مطابق قانون فیزیک چیزی که ما از آن به سرما یاد می کنیم در حقیقت نبودن
گرماست. هر موجود یا شی را میتوان مطالعه و آزمایش کرد وقتیکه انرژی داشته باشد یا آنرا انتقال دهد. و گرما چیزی است که باعث میشود بدن یا هر شی انرژی را انتقال دهد یا آنرا دارا باشد. صفر مطلق460 نبود کامل گرماست. تمام مواد در این درجه بدون حیات و بازده میشوند. سرما وجود ندارد. این کلمه را بشر برای اینکه از نبودن گرما توصیفی داشته باشد خلق کرد.
شاگرد ادامه داد: "استاد تاریکی وجود دارد؟"
استاد پاسخ داد: البته که وجود دارد"
شاگرد گفت: دوباره اشتباه کردید آقا! تاریک هم وجود ندارد. تاریکی در حقیقت نبودن نور است. نور چیزی است که میتوان آنرا مطالعه و آزمایش کرد. اما تاریکی را نمیتوان. در واقع با استفاده از قانون نیوتن میتوان نور را به رنگهای مختلف شکست و طول موج هر رنگ را جداگانه مطالعه کرد. اما شما نمی توانید تاریکی را اندازه بگیرید. یک پرتو بسیار کوچک نور دنیایی از تاریکی را می شکند و آنرا روشن می سازد. شما چطور می توانید تعیین کنید که یک فضای به خصوص چه میزان تاریکی دارد؟ تنها کاری که می کنید این است که میزان وجود نور را در آن فضا اندازه بگیرید. درست است؟ تاریکی واژه ای است که بشر برای توصیف زمانی که نور وجود ندارد بکار ببرد.
در آخر مرد جوان از استاد پرسید: "آقا, شیطان وجود دارد؟"
زیاد مطمئن نبود. استاد پاسخ داد: البته همانطور که قبلا هم گفتم. ما او را هر روز می بینیم. او هر روز در مثال هایی از رفتارهای غیر انسانی بشر به همنوع خود دیده میشود. او در جنایتها و خشونت های بی شماری که در سراسر دنیا اتفاق می افتد وجود دارد. اینها نمایانگر هیچ چیزی به جز شیطان نیست.
و آن شاگرد پاسخ داد: شیطان وجود ندارد آقا. یا حداقل در نوع خود وجود ندارد. شیطان را به سادگی میتوان نبود خدا دانست. درست مثل تاریکی و سرما. کلمه ای که بشر خلق کرد تا توصیفی از نبود خدا داشته باشد. خدا شیطان را خلق نکرد. شیطان نتیجه آن چیزی است که وقتی بشر عشق به خدا را در قلب خودش حاضر نبیند. مثل سرما که وقتی اثری از گرما نیست خود به خود می آید و تاریک که در نبود نور می آید. آن شاگرد کوچک آلبرت انیشتین بود . بله شيطان آنجاست که وجود ما از خدا دور ميشود تا به شيطان و گناه نزديکتر شود. مفهوم شيطان را خود ما خلق ميکنيم و بستر آن بی خدايی است
باب اصناف الناس
1- عَلِيّ بْنُ مُحَمّدٍ عَنْ سَهْلِ بْنِ زِيَادٍ وَ مُحَمّدُ بْنُ يَحْيَى عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمّدِ بْنِ عِيسَى جَمِيعاً عَنِ ابْنِ مَحْبُوبٍ عَنْ أَبِي أُسَامَةَ عَنْ هِشَامِ بْنِ سَالِمٍ عَنْ أَبِي حَمْزَةَ عَنْ أَبِي إِسْحَاقَ السّبِيعِيّ عَمّنْ حَدّثَهُ مِمّنْ يُوثَقُ بِهِ قَالَ سَمِعْتُ أَمِيرَ الْمُؤْمِنِينَ ع يَقُولُ إِنّ النّاسَ آلُوا بَعْدَ رَسُولِ اللّهِ ص إِلَى ثَلَاثَةٍ آلُوا إِلَى عَالِمٍ عَلَى هُدًى مِنَ اللّهِ قَدْ أَغْنَاهُ اللّهُ بِمَا عَلِمَ عَنْ عِلْمِ غَيْرِهِ وَ جَاهِلٍ مُدّعٍ لِلْعِلْمِ لَا عِلْمَ لَهُ مُعْجَبٍ بِمَا عِنْدَهُ قَدْ فَتَنَتْهُ الدّنْيَا وَ فَتَنَ غَيْرَهُ وَ مُتَعَلّمٍ مِنْ عَالِمٍ عَلَى سَبِيلِ هُدًى مِنَ اللّهِ وَ نَجَاةٍ ثُمّ هَلَكَ مَنِ ادّعَى وَ خَابَ مَنِ افْتَرَى
اصول كافى جلد 1 ص :41 رواية: 1
1- امير مؤمنان عليه السلام مىفرمود: پس از رسول خدا (ص) مردم به سه جانب روى آورند: 1- به عالمى كه رهبرى خدايى داشت و خدا او را به آنچه مىدانست از علم ديگران بىنياز ساخته بود (قطعا اين عالم خود آن حضرت بود و آن مردم سلمان و مقداد و ابوذر و امثال آنها) 2- به نادانى كه مدعى علم بود و علم نداشت، به آنچه در دست داشت مغرور بود، دنيا او را فريفته بود و او ديگران را. 3- به دانش آموزى كه دانش خود را از عالمى كه در راه هدايت خدا و نجات گام برداشته پس آنكه ادعا كرد هلاكت شد و آنكه دروغ بست نوميد گشت.
- الْحُسَيْنُ بْنُ مُحَمّدٍ الْأَشْعَرِيّ عَنْ مُعَلّى بْنِ مُحَمّدٍ عَنِ الْحَسَنِ بْنِ عَلِيٍّ الْوَشّاءِ عَنْ أَحْمَدَ بْنِ عَائِذٍ عَنْ أَبِي خَدِيجَةَ سَالِمِ بْنِ مُكْرَمٍ عَنْ أَبِي عَبْدِ اللّهِ ع قَالَ النّاسُ ثَلَاثَةٌ عَالِمٌ وَ مُتَعَلّمٌ وَ غُثَاءٌ
اصول كافى جلد 1 صفحه: 41 رواية: 2
2- امام صادق عليه السلام فرمود: مردم سه دستهاند دانشمند و دانشجو و خاشاك روى آب (كه هر لحظه آبش به جانبى برد مانند مردمى كه چون تعمق دينى ندارند هر روز به كيشى گروند و دنبال صدايى برآيند).
3 مُحَمّدُ بْنُ يَحْيَى عَنْ عَبْدِ اللّهِ بْنِ مُحَمّدٍ عَنْ عَلِيّ بْنِ الْحَكَمِ عَنِ الْعَلَاءِ بْنِ رَزِينٍ عَنْ مُحَمّدِ بْنِ مُسْلِمٍ عَنْ أَبِي حَمْزَةَ الثّمَالِيّ قَالَ قَالَ لِي أَبُو عَبْدِ اللّهِ ع اغْدُ عَالِماً أَوْ مُتَعَلّماً أَوْ أَحِبّ أَهْلَ الْعِلْمِ وَ لَا تَكُنْ رَابِعاً فَتَهْلِكَ بِبُغْضِهِمْ
اصول كافى جلد 1 ص :41 روايه: 3
- و آن حضرت به أبى حمزه فرمود: يا دانشمند باش و دانشجو و يا دوستدار دانشمندان و چهارمى (يعنى دشمن اهل علم) مباش كه بسبب دشمنى آنها هلاك شوى.
ایمان در زبان عربی از ریشه" امن" گرفته شده است، واین بدان معناست که ایمان، به فرد امنیت فردی، وبه جامعه امنیت اجتماعی، إعطا می کند، همان امنیتی که خداوند متعال در قرآن کریم از آن چنین یاد می کند:(الَّذِینَ آَمَنُوا وَلَمْ یَلْبِسُوا إِیمَانَهُمْ بِظُلْمٍ أُولَئِکَ لَهُمُ الْأَمْنُ وَهُمْ مُهْتَدُونَ)]الأنعام:82 [ یعنی: «کسانی که ایمان آوردند وایمان خود را با ستم آمیخته نکردند، آنان از امنیت برخوردارند، و آنان راهیافتگانند». این امنیت شامل امنیت جسمی، روحی، دنیوی واخروی می شود.
در رابطه با اهمیت امنیت اجتماعی نیز خداوند متعال در آیه دیگر خطاب به مشرکین اهل مکه می فرماید: (أَوَلَمْ یَرَوْا أَنَّا جَعَلْنَا حَرَمًا آَمِنًا وَیُتَخَطَّفُ النَّاسُ مِنْ حَوْلِهِمْ أَفَبِالْبَاطِلِ یُؤْمِنُونَ وَبِنِعْمَةِ اللَّهِ یَکْفُرُونَ)]العنکبوت:67 [ یعنی: آیا ندیدند که ما حرم ایمنی قرار دادیم، در حالی که مردم از اطرافشان ربوده می شدند، آیا به باطل ایمان می آورند وبه نعمت خدا کفر می ورزند؟
در اینجا اشاره خداوند به حرم مکه است، که خداوند آنرا امن وامان قرار داده است، وکسی که در محدوده حرم زندگی می کند از امنیت برخوردار است، در حالی که قبل از اسلام اطراف آن بشدت ناامن بود.
خلاصه اینکه دین جزیی از سرشت انسان است،وانسانها در هر زمان ومکانی از آن بی نیازنیستند، وخداوند چه زیبا می فرماید: (فَأَقِمْ وَجْهَکَ لِلدِّینِ حَنِیفًا فِطْرَةَ اللَّهِ الَّتِی فَطَرَ النَّاسَ عَلَیْهَا لَا تَبْدِیلَ لِخَلْقِ اللَّهِ ذَلِکَ الدِّینُ الْقَیِّمُ وَلَکِنَّ أَکْثَرَ النَّاسِ لَا یَعْلَمُونَ)]الروم:30[ یعنی:( پس روی خود را برای دین خالص مستقیم نگهدار، فطرتی است که خدا انسان را بر آن خلق کرده است، هیچ تغییری برای خلقت خدا نیست، آن دین پا برجائی است ولی بیشتر مردم نمیدانند.)