تبليغاتX
اندیشه اسلامی
Islamic Thought
اینجانب احمدرضا گلپرور ایجاد وبلاگی جدید برای آقا امام زمان رو به شما عزیزان مژده میدهم.

www.ZeroWorld.Blogfa.com

 

مدیریت وبلاگ : سید احمدرضا گلپرور و فرهاد بیژنی

+ نوشته شده در  یکشنبه 20 اردیبهشت1388ساعت 23:11  توسط احمدرضا گلپرور  | 

با عرض سلام و خسته نباشید خدمت دانشجویان عزیز:

با توجه به حضور فعال دانشجویان عزیز در این وبلاگ از این پس میتوانید در قسمت پیوند های روزانه به صورت زنده و مستقیم حرم امام رضا(ع) و حرم امام حسین(ع)را مشاهده بفرمایید.

با تشکر مدیر وبلاگ.

+ نوشته شده در  جمعه 11 اردیبهشت1388ساعت 23:16  توسط احمدرضا گلپرور  | 

با عرض سلام و خسته نباشید خدمت شما عزیزان:

برای درج مطلب در این وبلاگ ابتدا به سایت http://www.blogfa.com/رفته و بعد از ان بر روی ورود به وبلاگ های گروهی کلیک کرده و در محل نام وبلاگ andishe-v1 تایپ نمایید.سپس اطلاعات محرمانه داده شده به شخص را وارد نمایید.

با تشکر.مدیریت وبلاگ

+ نوشته شده در  یکشنبه 16 فروردین1388ساعت 20:50  توسط احمدرضا گلپرور  | 

 
دین و زندگی
 
اینکه معنای زندگی  چیست؟ آيا دين زندگی امروزه مردم را معنادار می کند یا خیر؟ اینکه آیا شعائر و مناسک دینی در جهان مدرن امروز توانسته است نقش سنتی خود را ایفاء کند یا خیر؟ واینکه آیا معناداری زندگی در دو حوزه نظریه و عمل نیازمند به دین است یا خیر؟ از سئولات اساسی و مهم فیلسوفان دین غرب در حوزه معرفت از سویی و جامعه شناسان دین درحوزه اجتماع ازسوی دیگر است که به نوعی بروز و ظهور نوعی چالش را درعرصه جامعه مدنی غربی گوشزد می کند .

معنای زندگی

دست کم دوگونه به معنای زندگی پرداخته شده است که یک رویکرد آن ارزش گرایانه رویکرد دیگرغایت گرایانه می باشد.

1- دررویکرد ارزش گرایانه این نکته برجسته است که ارزشمندی عمل در نزد فرد است که او را  بر انجام کاری تشویق وترغیب می کند.

فرد با نوعی درون نگری و بازخوانی ازارزشی که در عمل وجود دارد به گونه ای رفتارمی کند که به دیگران وجه معناداری عمل ارزشمند خود را بازگو نماید.

وقتی آدامز روابط بین شرور هولناک  در زندگی بشری را با زندگی انسان ها بیان می کند می گوید:"من معتقدم که بیشتر مردم در حین ارتکاب این شروریا درد و رنج  در نگاه  اول دلیلی بر تردید در معنای مثبت زندگی خویش نمی بینند."

این تعریف آدامز این امکان را فراهم می کند که یک نوع تعریف ارزشمندی را در معنای زندگی بدست آوریم.بدین صورت که اگرشخص در طول زندگی به شرورو درد و رنجی هایی برخورد می کند، می داند و می فهمد که این شرور برگرفته از عملی است که در حقیقت منفی بوده است، پس خیر و صلاح که نقطه مقابل این شرور است به دنبال برجسته نمودن معنای مثبت از زندگی آدمی هستند.

2- رد رویکرد غایت گرایانه برخي  مثل پل ادواردزمعتقدند آنچه مهم است اهداف خاصي است كه فرد درزندگي دنبال مي كند. هدف و نوع وسيله اي كه فرد بكارمي گيرد تا به هداف خويش در زندگي برسد، زندگي فرد را معنادار مي كند. اینکه هدف سودمند باشد ویا جهت كسب احترام از ديگران باشد مهم نيست، بلكه صرف هدف داشتن انساني در عرصه ي درونی وبیرونی فرد حكايت معناي زندگي را به شكلي پروبلماتيك (مسئله آفرين)خواهد كرد.

اين نكته برجسته است كه كساني كه به دنبال تعريف معناي زندگي با نگرش غايت انگارانه هستند معناي زندگي را درمرتبط با حوزه  الوهيت نمی دانند بلکه آن را فراتر دانسته و معتقدند زندگي بدون مفهوم خداوند نيز، قابل معنا خواهد بود.

ادوازدز در ادامه سه چيز را متعين مي داند. اول اينكه شخص داراي هدف بوده است.دوم اينكه اين امكان وجود داشته است كه شخص به هدف خود برسد وسوم  بروز و ظهور فعاليتهايي است كه مي توانسته فرد را به اين نوع زندگي رسانده وزندگي را براي وي معنادار كند.

به نظر مي رسد كه نگاه غايت گرايانه وقتي با رويكرد انسان گراي واقع نگر آميخته شود به نوعي رويكرد سومي تحت عنوان ارزش گرايانه – غايتگرايانه ارائه خواهد نمود.

اين رويكرد تلفيقي كه به حوزه انسان شناختي انسان توجه عميقي دارد از نگاه آدامز به دور نمانده است. اين نوع تبيين درگفتارهاي مختلف آدامز نماينگر نوعي تئوري پردازي در زمينه معناي زندگي است.

آدامزوقتي به تحليل زندگي آدمي مي پردازد سه عامل مؤثر را كه جايگاه مهمي درزندگي انساني دارد گوشزد مي كند.

1-خودشناسي هنجارين:

خودشناسي هنجارين اولين فاكتوري است كه وي به آن اشاره مي كند.اينكه هر فردي خود را در قالب فرهنگي مي يابد كه مملو از ارزشهاي متنوعي است كه اهداف فرد را با زسازي مي كند. اينكه فرد مي داند، متعلق به جمعي است كه در صورت روابط اجتماعي قوي بايستي ملتزم به قاعده مندي خاصي در همان حوزه اجتماعي شود.هنجارهاي موجود در جامعه است كه شخصيت فرد را رشد مي دهد. فرد در كنش متقابل با ديگران به ارزشهايي دست مي يابد كه خود را بايستي براساس آنچه جامعه ازاو انتظار دارد باز شناسد. رجوع به خود؟ مبتي است بر برداشته هايي كه فرد از جامعه پيرامون خود مي كند و اين فرايند هرچه قوي تر باشد به انسجام شخصيتي فرد كمك مي كند تا خورد را به خودشناسي هنجارين نزديك كند.

فرد مي داند كه شخصيت او شكل نخواهد گرفت و به تعبير پارسنز به تعادل نخواهد رسيد مگرآنكه به خرده نظامهايي كه اطراف او وجود دارد نگاهي مثبت داشته باشد.

پس فرد هنجارهاي خود را از جامعه دريافت مي كند. آنها را سامان داده و خودشناسي خود را بر آن مبنا تعريف مي كند.

2- طرح زندگي

دراين عامل آنچه مهم است آنست كه فرد بتواند طرحي دهد كه براساس آن طرح زندگي خويش را معنادار سازد. اين طرح شامل خاطرات، خيالات، باورها وسنت هايي است كه سالها فرد آن را به دنبال خود داشته  و دارد.

دراين صورت است كه مدت زندگي و بودن انسان در اين عالم مهم نيست بلكه آنجه مهم است نوع توجه فرد به مسائل پيرامون است كه از برجستگي خاص خود برخوردار است.

اينگونه است كه برخي افراد در مدت زماني اندك توانسته اند با طرحي منسجم ، خود را به تاريخ محلق كنند. اما برخي علي رغم زندگي مدت دار هيچ گونه بروز وظهوري  نداشته اند.

پس زندگي معنادار كه تلفيقي ازنگاه غايت انگارانه – ارزش گرايانه باشد آن است كه:

 اولا فرد توانمندي هاي خويش را در نظرمي گيرد.يعني آنچه كه او را تا به حال توانسته در مسيري قرار دهد كه به بحران و آسيب هاي جدي از ناحيه عالم هستي برخورد نكند.و چناچه برخورد كرده است وي را به پوچ گرایی نرسانده است.

ثانيا اوضاع واحوال دروني و بيروني خود را بررسي مي كند. يعني آنچه درگذشته فرد بوده وبه شكلي مستند براي خود او و توسط خود روايت شده است، توسط خود او مورد ارزيابي قرار مي گيرد.

ثالثا اينكه واقعيت بيروني را آن گونه كه هست مي پذيرد و زندگي را معنا مي كند. واقعيت هستي ضرورتا دارای اقتضائاتي است كه فرد را به چالشهايي فرا مي خواند. پس اين مسلم است كه واقعيت بيروني چناچه كانت مي گويد موقعي درك مي شود كه احساس قوي نسبت به آن حس گردد. پس اينكه واقعيت آن گونه كه هست يك فرض مسلم براي معناداري زندگي انساني خواهد بود.

بورديو جامعه شناس فرانسوي طرح زندگي را در گفتمان زمينه اجتماعي مطرح مي كند.توجه به شرايط ، موقعيتها وزمان ومكان است كه فرد را درحاله اي از بينش ها قرار مي دهد.

فرد در گرو طرح پياده شده اي قرار دارد كه بستر آن به عنوان يك واقعيت پذيرفته شده در دستان او قرار دارد و اين فرد است كه بايد خود را با آن سازگار سازد.

3- به فعليت رساندن كامل خودشناسي و سپري كردن زندگي براساس طرح زندگي

آنچه که در این مرحله در اندیشه آدامز مسلم فرض شده است آگاهي است. برگر و لاكمن براساس يك طرح مشترك به بررسي ساختارهايي مي پردازند كه توانسته است زندگي بشري امروزي را معنادار كند.

گرچه گروه ها وبوي‍‍‍ژه گروهاي مرجع، نهادها و سازمانهاي اصلاح طلب و حافظ حقوق بشر به اندازه اي اين فرايند  را دنبال ميكنند اما برگرمعتقد است كه بشرامروز فرايند معناداري خود را كه حاصل ازشناخت وآگاهي اوست  از كانالهايي مي گيرد كه خود به خود با جامعه مدرن همسان است.اين عوامل است كه در واقع طرح زندگي انسان معاصر را عوض كرده و او را در حاله هایي از ابهام قرار داده است. اين عوامل است كه توانسته است هويت هاي جديدي اعم از سياسي ، اجتماعي و حتي ظهور و بروز اديان جديد را در پي داشته باشد.

برگر شش عامل را تحت  دو عنوان حاملان اوليه و ثانويه مطرح مي كند.حاملان اوليه شامل فن آوري، اقتصاد و ديوان سالاري است.برگر معتقد است كه اين سه عامل درجهان سوم مطرح است و واكنش هاي بنياد گرايانه ای را به دنبال داشته است.

اما آنچه محرز است این است که فرد جهان سومي زندگي خود را براساس اين عوامل معنادار مي سازد زيرا كه اين عوامل است كه شناخت و ‌آگاهي او را سامان مي دهد.

اما حاملان ثانويه عبارتند از: شهرنشيني، آموزش و ارتباطهاي جمعي يا دنياي سايبر كه اين عوامل مختص به جهان مدرن غربي است كه توانسته است آگاهي ها را در حد اعلي تغيير دهد.

پس فرد چه دردنياي شرق و چه دردنياي غرب توانسته است آگاهي هايي را به دست آورد كه سهم بسزايي در معناداري او از زندگي داشته است. زيرا فرد را داراي يك طرح اززندگي خويش مي كند كه فرد آن طرح را بعنوان طرح برجسته مي پذيرد.

گرچه مي توان علاوه بر شش عامل ذکرشده  به دو عامل دیگر نيز اشاره نمود. گسترش سازمان هاي ديني كه براساس شكل گيري اديان جديد در دنياي معاصر به وجود آمده اند ونيز تحولات نظامي و گسترش ابزارآلات نظامي كه توانسته است بخشي ازنياز گروه هاي تروريستي وگروه های فشار را در برخي از كشورها تقويت كند.


 

معناي ديني زندگي

جان هيك مي گويد تجربه كردن كل محيط اطرافمان توسط راه ها و باورهاي ديني و همچنين پاسخ هاي دروني ما درباره آن محيط به خودمان، بهترين معنايي است كه براي معناي ديني زندگي مي توان ارائه داد.

در اين تعريف جان هيك به دو مطلب اشاره مي كند

اول اينكه تجربه ديني با تعريف غربي خود به عنوان مكانيزمي اساسي جهت فهم وآگاهي انسان برجسته شده است.جان هيك معتقد است كه آنچه فهم انساني را در گرو معناداري قرارمي دهد تجربه ديني است. تجربه است كه در ديالكتيكي بين باورها و زندگي روزمره انساني قرار و همواست که تبیین واقعی را ارائه می کند.

دوم اينكه ازاين تجربه ديني، انسان به مفاهيمي دست ميابد كه وي را قادر به بيان نوعي پاسخ ها مي كند كه او را از بحران مواجهه با واقعيت درامان مي دارد.

بنابراين تجربه ديني به عنوان مكانيزمي سامانمند و خروج مفاهيمي درك شده، به عنوان درك مخلوطي از حس و باورديني، مي تواند زندگي را آنگونه كه ديني باشد براي فرد معناداركند.

درصورتي كه فرد، معتقد به اين نكته باشد كه يا به ارزشمندي عمل خويش توجه كند ويا به اهدافي كه اين عمل او را به آن اهداف ميرساند و يا تلفيقي از اين دو، لاجرم بايستي به تعبير جان هيك گذار خود را برمبناي تجربه ديني تعديل دهد.

جان هيك از آن دست متفكريني است كه معتقد است مسئله معناي زندگي بدون قبول الوهيت معنا ندارد.در واقع مسئله معناي زندگي با يك پيش فرض اساسي روبه رو است و آن اينست كه بايستي الوهيت و نظام الوهي را در ساختار اين مسئله جاي داد.

بنابراين اگه در فرض آدامز كه معتقد به خود شناسي هنجارين بود دقت شود، اين نكته برجسته است كه شكل و قالب معناداري فرد توسط فرهنگي است كه بوجود مياد. دراين صورت فرد هرگونه فرهنگي را غير از ديني بودن بپذيرد در معناداري زندگي خويش دچار مشكل خواهد شد.

بنابراين معناي ديني زندگي براي هر انساني عبارت است از داشتن يك تعريف مناسب از هويت خود و يك زندگي مناسب با همان هويت ،قابليتها، شرايط و فرصت ها.

+ نوشته شده در  شنبه 1 تیر1387ساعت 19:48  توسط diba vafabakhsh  | 

 
در قرنِ بیستم در آلمان و انگلستان فلاسفه‌ای که تحقیقاتِ عمیق و وسیعی در رابطه با روشِ علم در شناختِ جهان انجام می‌دادند برایِ آن که خود را از پوزیتیویست‌هایِ فرانسوی جدا کنند نامِ «پوزیتیویسمِ منطقی» را بر نگرشِ خود نهادند. این فلاسفه معتقد بودند که تنها بخشِ غیرِتجربی (پیشینیِ) دانشِ بشر اصولِ منطق است که از تجربه حاصل نمی‌شوند و اندیشیدن را پیشاپیش محدود می‌کنند. هر معرفتِ دیگری که انسان می‌تواند کسب کند باید از راهِ تجربه به دست آید. اما بسیاری از گزاره‌هایی که ما در زندگی یا در فلسفه به کرات به کار می‌بریم اگر بدرستی تحلیل شوند هیچ‌جا به تجربه متصل نمی‌شوند (احتمالاً به این دلیل که برخی واژه‌ها را درست تعریف نکرده‌ایم).
پوزیتیوسمِ منطقی گذشته از اعتقاد به اعتبارِ علم تعریفِ دقیقی دارد: به هر گزاره‌ای که از جنسِ گزاره‌هایِ خبری باشد یک «شرایط صدق» تعلق می‌گیرد. شرایطِ صدق بیان می‌کنند که گزاره در چه شرایطی صادق و در چه شرایطی کاذب است. توجه کنید که «صدق» با «اثبات» خلط نشود. مثلاً گزارهٔ «باران می‌بارد» در برخی شرایط صادق است و در برخی شرایط کاذب. به عبارتِ دیگر شرایطِ صدق بیان می‌کنند که گزاره چه «وضعی از امور» (state of affairs) را توصیف می‌کند. پوزیتیویسمِ منطقی یعنی این اعتقاد که «معناًیِ هر گزاره همان شرایطِ صدقِ آن است». به این ترتیب هر گزاره‌ای که همیشه صادق یا همیشه کاذب یا همیشه نامعلوم باشد کاملاً بی‌معنا است. مثلاً این گزاره که «این اتفاق که افتاد قسمت بود» از نظرِ پوزیتیویست بی‌معنا ست، زیرا هر وضعی از امور پیش بیاید باز هم می‌توان این حرف را زد. پس این گزاره در واقع هیچ وضعی از امور را توصیف نمی‌کند.
پوزيتيويست‌ها مدتی قابلِ ملاحظه سنتِ رايج در فلسفه علم بودند، اما با ظهورِ نگرش‌هایِ جديد، و كارهایِ متفكرانی مانندِ كوهن و كواين كم‌كم به حاشيه رانده شدند.
 
+ نوشته شده در  شنبه 1 تیر1387ساعت 10:43  توسط hamidreza ramezanpor  | 

من تاريخ مذاهب را اينگونه مي بينم : در آ غاز درخت بود ... انسان ها فقط يك آرزو داشتند . اين كه تا حد ممكن بر آن بالاتر روند و به آنجا برسند كه درخت سر بر ابرها مي سايد . براي اين منظور نردبان هايي اختراع كرده اند كه كار آمد است . يك روز ، موجود بد جنسي نردبان را مي شكند تا ببيند چه خبر مي شود . دذيگر وسيله اي براي بالا رفتن نيست ! در تمام اديان اين موجي را كه شكننده نردبان ميان آسمان و زمين است باز مي يابي بعدا ، باغبانان به كوشش بر خواسته اند تا روش ها و وسايل ديگر را آزمايش كنند تا درخت را به حدا كثر ارتفاع و بالندگي برسانند و به مردمان امكان هر چه بيشتر بالا رفتن دهند ، و مردمان در مسير صعود تو قف نكرده اند .
بعد نخستين باغبان خداوند مي ميرد . باغبان هاي بعدي با هم به نزاع بر مي خيزند ، كه ظا هرا امري انساني است . هر باغبان درباره غذايي كه بايد به درخت داده شود ، عقيده و سليقه اي ويژه خود دارد . براي اولي خون حيوان ، براي دومي شراب و خرده هاي نان ، براي سومي فقط آب ، براي چهارمي آب معدني ، پنجمي آب تصفيه شده ، ششمي آتش براي سوزاندن برگ هاي پژمرده ، براي هفتمي فقط هوا بهترين غذاي درخت اند و خلا صه نزاع ميان كساني است كه هر كدام روش خود را براي محيط زيست بهتر از ديگران مي دانند . آنگاه هر كدام از اين باغبانان ، روزي نظريه خود را پيرامون روش استفاده از اين اغذيه براي حفظ از درخت منتشر مي كنند .
وضع در هم مي شود هريك از مذاهب به دفاع از عقيده و نبرد در راه حفظ آن مي پردازند . اينك ديگر كار به سامان نيست . و هنگامي كه در آغاز هر بهار درخت رشد مي كند ، هر يك از باغبانان شا خه اي را براي خود ذخيره مي كنند و هر كدام يك غذا براي خود دارند .
وقتي يهوديت ( جودائيسم ) خشك مي شود ، باغبان تازه اي به نام عيسي پديد مي آيد و شاخه مرده را مي برد ، و انگاه به جاي يك شاخه ، دو شاخه زيبا مي دهد ، يكي كهنه ، يكي نو . وقتي شاخه مسيحيت از كپك پوشيده مي شود ، لوتر با غباني مي كند . و اين شاخه به شكل مشابه باز ساخته مي شود . وقتي شاخه بر همانيسم ديگر در بهار رشد و بالندگي نمي كند ، بوداي باغبان از راه مي رسد و به تميز كردن مي پردازد . و اين روند تمام شدني نيست ............
+ نوشته شده در  شنبه 1 تیر1387ساعت 10:33  توسط hoseyn ahmadi  | 

خودشناسی غایت و نهایت شناختهاست که به شناخت خداوند حکیم منتهی می شود.

قرآن برای خداشناسی حساب جداگانه ای باز کرده است؛ به این معنا که سراسر عالم خلقت را آیه و درس خداشناسی قرار داده است؛ همچنان که برای نفس انسان هم حساب جداگانه ای باز کرده؛ یعنی برای انسان آموزندگی هایی بالاتر  و بیشتر از دیگر موجودات - مثلا درختان - در نظر گرفته است.

برگ درختان سبز در نظر هوشیار

                         هر ورقش دفتری است معرفت کردگار

1- عزت و کرامت؛ پیامبر(ص) می فرماید: من برانگیخته شدم تا مایه های ارجمندی و بزرگواری انسان را به حد کمال برسانم.

منظور از کرامت و ارجمندی این است که انسان در مسیر خودسازی برخی از کارها را ترک کند که با کرامت و ارجمندی و مقام انسانی خویش ناسازگار می یابد و موجب زبونی و ذلت است. در مقابل، به کارهای نیک و پسندیده - از قبیل احسان، گذشت، عفاف، استقامت، ... - روی بیاورد.

2- تقرب به خدا: کار پسندیده کاری است که انسان را به خدا نزدیک کند. هر اندازه صفات کمال و فضایل اخلاقی در انسان بیشتر باشد به همان اندازه مقرب درگاه خداوندی می شود.

از امام صادق(ع) روایت شده است: خدای بزرگ پیامبران را به مکارم اخلاقی (خوبیهای بزرگوارانه) اختصاص داده است. هر کس این خصلتها را داراست خدای را بر چنین مرحمتی سپاس گزارد؛ و هر کس چنین خوبیهایی ندارد با التماس از پیشگاه خدا درخواست کند.

خودشناسی غایت و نهایت شناختهاست که به شناخت خداوند حکیم منتهی می شود.

در کلام معصومان (ع)، آمده است که خودشناسی نافعترین معارف است و نیز آمده است: هر کس خود را بشناسد خدای متعال را خواهد شناخت.

 از این رو، خودشناسی برترین حکمتها و  سودمندترین شناختهاست و نادانترین مردم کسانی اند که خود را نمی شناسند.

برای انسان هیچ حکمی ارزشمندتر از داوری او در مورد نفس خویش نیست و ارزشیابی شخص از خویشتن، قطعی‌ترین عامل در روند رشد روانی اوست. تصویری که یک فرد از خویشتن دارد به طور ضمنی در واکنش‌های ارزشی او تجلی می‌کند. ارزشیابی شخصی از خویشتن اثرات برجسته‌ای در جریان فکری، احساسات، تمایلات، ارزش‌ها و اهداف وی دارد و کلید فهم رفتار اوست. هیچ کس نمی‌تواند نسبت به داوری خود درباره خویشتن بی‌تفاوت باشد زیرا طبیعت وی چنین اجازه ای را به او نمی‌دهد. این داوری حاصل شناخت خویشتن است که به لفظ ساده‌تر «خودشناسی» خوانده می‌شود. خودشناسی و خویشتن‌پنداری تا حدود زیادی تعیین کننده مسیر رفتار انسان از عوامل ایجاد سلامت روانی خود و خانواده و در دید وسیع‌تر، اجتماع است.


برای افزایش سطح بهداشت روانی در یک خانواده و یک سازمان باید افراد به مرحله خودشناسی و مرحله پذیرش خود برسند. در جمع و گروهی که افراد به خودشناسی رسیده‌اند، بهتر می‌توان سلامت روانی را تأمین کرد. کسانی که به خودشناسی نرسیده‌اند تأمین سلامت روانی برایشان مشکل است. افرادی که خود را به خوبی می‌شناسند در نتیجه به خویشتن‌پنداری مثبت می‌رسند و زندگی موفق‌آمیزی را سپری می‌کنند. در اینجا شما باید به نداهای درونی که از اعماق وجودتان برمی خیزد توجه کنید و آرزوهای قلبی تان را دریابید. سعی کنید از طریق تفکر و تجزیه و تحلیل خود، تواناییها و استعدادهایتان را کشف کنید. . سپس خود را باور کنید و به خود، تواناییها و قدرتمندی تان ایمان بیاورید. اگر شما اطمینانی مطلق که ناشی از ایمان قوی است در خود به وجود آورید در آن صورت واقعاً به انجام هر کاری قادر خواهید بود ولو اینکه دیگران به غیرممکن بودن آن ایمان داشته باشند پس به خودتان تکیه کنید و همه چیز را از خودتان بخواهید، تنها شما هستید که سرنوشت خود را معین می کنید. متاسفانه اکثر مردم اشتباهات و اهمال کاریهای خود را در زندگی به گردن تقدیر می اندازند .


خودباوری که محصول «خودشناسی»، «خودیابی» و «خودسازی» است ریشه در دو اصل فطری «کرامت انسان» و « عزت نفس» دارد.
«خودباوری» فضیلتی است که از بین دو رذیله «خودکم بینی» و«خود برتر بینی» سر برمی آورد و نقطه اعتدالی است که با تکیه بر آن می توان بسیاری از صفات پسندیده اخلاقی را پرورش داد. این فضیلت والا مبتنی بر نگاه صحیح به دارایی های انسان در ناحیه بینش ها، گرایش ها، نیازها و خواسته های اوست.
اگر این افکار در درون انسان وجود داشته باشد. انسان تکلیفش با خودش روشن است و قطعاً در روابط با افراد دیگر هم تأثیر مثبتی خواهد داشت. پس خودشناسی در حقیقت ابتدای رسیدن به نیک‌بختی است. آری، خودشناسی غایت و نهایت شناخت‌هاست، که به شناخت خداوند حکیم منتهی می‌شود. در کلام معصومین آمده است که خودشناسی نافع‌ترین معارف است و حضرت علی (ع) می فرمایند:«مَنْ عَرَفَ نَفْسَهْ فَقَدْ عَرَفَ رَبَّهُ». لذا خودشناسی برترین حکمت‌ها و سودمندترین شناخت‌هاست.

+ نوشته شده در  سه شنبه 21 خرداد1387ساعت 21:20  توسط faride amini  | 

قرن‏ها اين بحث رابطه علم و دين در حوزه علم و در حوزه دين‏مطرح است. آيا اصولا دين و علم با هم سازگار هستند يا نيستند؟اين دعوا به حوزه علم و دين منحصر نشده است و اين پرسش در باره‏رابطه دين و فلسفه نيز مطرح است. فيلسوف متاله مرحوم ملاصدراو بوعلى سينا و شيخ‏اشراق از كسانى بودند كه اعتقاد داشتند،بين فلسفه و دين سازگارى وجود دارد، خودشان هم متاله بودند. شيخ اشراق در اواخر كتاب مطارحات مى‏گويد: حكيم، حكيم نخواهدبود مگر اين كه موت اختيارى داشته باشد. و در جاى جاى آثارش‏نيز مساله تعبد و زهد و قرائت قرآن و تمسك به عبادات آشكاراست. در غرب هم مساله تعارض علم و دين مطرح بوده است، به‏ويژه از زمانى كه فلسفه‏هاى جديد پديد آمد و اصالت تجربه محورعلوم شد و به خصوص پس از تاثير اصالت تجربه به شيوه هيوم درآثار كانت و بعد از كانت هم، هگل و پس از او نيزپوزيتيويست‏هاى دهه سوم قرن بيستم (بين سال‏هاى 1920 تا 1932) وظاهرا از سال 1926 كه حلقه وين تشكيل شد، و گرچه اين حلقه‏پنج، شش سال بيش‏تر طول نكشيد، اما در همه اين دوران‏ها بذرنامطلوبى كه كاشته شده بود، رشد كرد و اثرش در حوزه علم‏نمودار شد. بعدها هم اصل ايندترمينيسم «هايزم برگ‏» كه مولودهمان اصالت تجربه بود، در فيزيك راه پيدا كرد و زمينه راگسترده‏تر نمود. آن آراء و تفكرات فلسفى از يك سو و پيشرفت‏هايى كه در حوزه‏علوم از بركت اصالت تجربه حاصل شده بود از سوى ديگر وسيله‏اى‏شد تا اين كه عده‏اى از الحاد سرمايه بگذارند، جنبه هاى سياسى‏و پيشرفت اقتصادى و گسترش بازار و رواج فساد و فحشاء نيززمينه را هموارتر كرد، و ملحمه‏اى پديد آمد كه دعواى علم و دين‏بود. يادآور مى‏شوم بررسى هر كدام از اين زمينه‏ها و تبيين آن،نياز به تحقيقات عميق و گسترده‏اى دارد كه جايش در حوزه‏هاى‏علميه خالى است. به هر حال اجمال مساله اين است كه از دعواى عقل و دين شروع‏شده و پس از آن مبدل به دعواى علوم پوزيتيويسم -كه بخشى ازآن، از فلسفه است- با دين گرديد و بعدها هم اين دعوا واردحوزه علوم تجربى و پس از آن علوم كاربردى شد. اما حرف‏ارزشمندى را محيى الدين در اين باره در آغاز فتوحات دارد كه‏بسيار راهگشاست و بايد در اين مباحث كاملا مورد توجه و دقت‏باشد. محيى الدين بعد از فهرست مفصل پانصد و شصت، هفتاد بابى‏كه براى فتوحات مى‏آورد و علوم را تقسيم مى‏كند، اشاراتى داردكه اسماعيليه چنين مى‏گويند و لاادريه اين چنان مى‏گويند و گذرااز اين مطالب رد مى‏شود و مى‏گويد من با آن‏ها هيچ كارى ندارم،در حقيقت آن‏ها سرجاى خودشان هستند. من مى‏خواهم شما را از اين‏مرحله فراتر ببرم و حقايقى را كه يافته‏ام به شما بگويم، اين‏جايگاه عرفان است. او مى‏گويد: بين فلسفه و عرفان، بين رياضيات و عرفان و بين‏علوم تجربى و عرفان اصلا اصطكاكى وجود ندارد. جايگاه اين‏ها درحوزه نازل و پايينى است. ابن عربى مى‏گويد: من سخنى فراتر ازاين‏ها دارم آن را بشنويد، اگر دليلى داشتم، بپذيريد و اگرنداشتم حد اقل انكار نكنيد. فراتر از عرفان، وحى است، دين به ما هو وحى، آنچه كه منشاش‏وحى است، آيا با اين علوم تعارض دارد يا ندارد، يعنى در عرض‏است‏يا در طول اين‏ها است. از تجربه آغاز مى‏كنيم و بعد رياضيات كه يك نوع فراورده ذهنى‏است، و از اين فراتر فلسفه و پس از آن عرفان و در نهايت وحى،آيا اين‏ها با هم اصطكاك مبنايى دارند؟ اگر وحى فراتر از عرفان هست و دستاورد خاصى است كه نبى به مامى‏گويد و ما صدق گفتار نبى را پذيرفته‏ايم ديگر جايى براى‏ادعاى تعارض نمى‏ماند. اساسا اين چهار، پنج مرحله در طول‏همديگر قرار دارند. بوعلى و محيى الدين هم اين سخن را مى‏گويند. پس از اين بحث مبنايى به سراغ مصاديق مى‏رويم. آيا آن چه را كه‏در عرفان گفته‏اند با آن چه در فلسفه آمده اصطكاك دارد ياندارد؟ كتاب تمهيد القواعد «ابن تركه‏» در حقيقت تلاشى است‏براى اين كه بگويد بين آنچه در فلسفه آمده و آنچه در عرفان‏آمده اصطكاك وجود ندارد. مرحوم علامه طباطبايى (ره) بارها مى‏فرمودند: قرآن و برهان باهمديگر هماهنگ‏اند. استاد بزرگوار حضرت آية الله جوادى نيز «تحرير تمهيد القواعد»را براى همين نوشته‏اند. اگر در مبنا، بين عقل و عرفان اصطكاكى‏وجود ندارد، طبيعى است كه بين اين‏ها و بين وحى هم اصطكاك ذاتى‏و ماهوى وجود ندارد، حقيقتى لايه لايه است. علوم تجربى و فلسفه‏يك بخش‏اش را مى‏گويد و عرفان يك بخش فراتر را و پيغمبر بخشى‏فراتر از آن را مى‏يابد و مى‏گويد و هيچ كس حق ندارد انكار كند،فقط حق دارد بگويد من نمى‏فهمم. به گفته ويتگنشتاين، كسى كه مى‏خواهد مرز را تعيين كند بايد ازآن طرف مرز هم آگاه باشد، و الا بگويد اين همين است و آن طرف‏اش‏نيست، اين سخن ناصواب و نسنجيده‏اى است. براى انكار هر چيزى‏بايد به آن طرف مقابل نيز آگاه باشد تا آن را انكار كند، كسى‏حق ندارد ندانسته‏هايش را منكر شود. بنابراين عالم تجربى و فيلسوف يا عالم در هر علمى، تنهامى‏توانند در حوزه علم خودشان بگويند ما اين قدر يافتيم و درباره امور ديگر، اگر كسى وسيله‏اى براى ادراك داشت، مى‏سنجيم،اگر توانستيم تشخيص مى‏دهيم حالا با معجزه يا هر چيز ديگر وچنانچه نتوانستيم تشخيص دهيم، ساكت مى‏مانيم. امام (ره) بارها مى‏فرمودند، انكار نكنيد، اين حرف خيلى معنى‏دارد، يعنى شما اصلا حق انكار نداريد، براى اين كه انكار كردن‏آن است كه مى‏گوييم نيست و كسى كه مى‏گويد نيست‏بايد آگاهى‏داشته باشد كه اين محمول مال اين موضوع نيست. و وقتى خبرنداريم، حق نداريم انكار كنيم. عارف ادعايى مى‏كند، حرفش رابررسى مى‏كنيم، اگر مى خواهد ما را از طريق استدلال ببرد واستدلال نداشت، نمى‏پذيريم، اگر گفت دنبال من بيا: برو اندر پى خواجه به اسرا تفرج كن همه آيات كبرى اگر دستت را گرفت و از طريق سلوك شما را پيش برد و به جايى‏رسيديد هنيئا لك، اگر هم دنبالش نرفتيد، حق انكار نداريد. اين‏اساس مساله است. بسيارى از اين ملحدان و فيلسوفانى كه گاهى‏كم‏لطفى كرده‏اند (مثل كانت) و خواسته‏اند دين را تنها در حوزه‏عقل بگنجانند، به اين نكته توجه نداشته‏اند و جواب آنان همين‏است.

+ نوشته شده در  جمعه 17 خرداد1387ساعت 1:47  توسط reza hoseyni maasom  | 

 
عوامل گوناگونی ممکن است انسان را نگران و پریشان سازد.ترس از اینده مبهم ـ اندوه بر گذشته تاریک ـ ضعف و ناتوانی در برابر مشکلات ـ احساس پوچی در زندگی ـ بی توجهی و قدر نشناسی اطرافیان ـ سوءظن ها و تهمت ها ـ دنیا پرستی و دلباختگی در برابر ان ـ وحشت از مرگ و ... و همگی در برابر ایمان به خدا از میان برداشته می شود.

و اما توصیه قران برای این حالات

۱:حس ایمان.

انسان مومن در مقام عمل فقط به انجام تکالیف الهی نظر دارد.هیچگاه هراس و اندوهی به قلبش راه نمی یابد زیرا نه خود را مالک ثروت و نه صاحب اختیار در  تصمیم گیری  می بیند ..بلکه او فقط امانتدار خداوند بر زمین و موظف به شناخت خیر و شر براساس دستورات خداوند است.

 

۲:یاد خدا.

نگرانی و اضطراب یا از ترس است یا از ناتوانی..پس انکه خداوند را همواره در یاد داشته باشد و او را سرچشمه همه صفات کمال و منزه از هر گونه صفت نفصان بنگرد ناگریز مهر او در دلش نشسته قلبش به یاد او ازام میگیرد.

 

۳:مطالعه زندگی انسانهای بزرگ.

 

۴:توکل.

<<اگر به خدا ایمان  اورده اید  فقط  بر  او  توکل  کنید>>

<<بگو  خد ا برای  من  کافی  است  معبودی جز او نیست فقط بر  او  توکل  کرده ام  و  اوست صاحب ان عرش بزرگ>>

 

۵:صبر.

بردباری به تقویت شخصیت و افزایش توانایی انسان در برابر سختی ها  و  بارهای سنگین زندگی انجامیده اعتدال روانی انسان را حفظ میکند.

 

۶:تقوا.

سیطره انسان بر خاسته های خویش او را از پیامدهای اندوهبار کارهای زشت مصون  می سازد.

 

۷:توبه.

بازگشت مستمر انسان به سوی خداوند موجب تخلیه روان از فشار احساس گناه شده حالت پاکی و طهارت نخستین را به او باز  می گرداند.

 

۸:تعاون و همکاری.

(پیامبر در حدیثی قدسی از محبت و تعاون میان مردم به صورت عامل جلب محبت خدا و دست یابی به ارامش و اطمینان یاد میکند)

 

۹:اداب و مراسم مذهبی.

تشریع احکام عبادی گوناگون از جمله نماز و روزه و حج و ...حس انتساب و استناد به خداوند را همواره در انسان زنده کرده او را از احساس  دردناک  بی هویتی  می رهاند.

 

۱۰:نماز و نیایش.

نمازهای پنج گانه که رابطه ای میان انسان و پروردگار اوست نوعی تمدد اعصاب و تخلیه روان از بارهای منفی نیز به شمار میرود.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 14 خرداد1387ساعت 15:15  توسط faride amini  | 

در رویایم دیدم که با خدا حرف می زنم...

خدا به من گفت: "دوست داری با من حرف بزنی؟"

گفتم : "اگر وقت داشته باشی."

خدا لبخند زد و گفت: "زمان برای من آغاز و پایانی ندارد.آنقدر وقت دارم که قادر به انجام هر کاری هستم.سوالت را از من بپرس!"

پرسیدم: "چه چیز بشر تو را بیشتر شگفت زده مي كند؟”

خدا براي لحظاتي تامل كرد,سپس پاسخ داد:

“ اينكه آنها از كودك بودن خود خسته مي شوند و براي بزرگ شدن شتاب مي كنند.سپس دوباره آرزوي كودك بودن را در سر مي پرورانند.

  اينكه آنها سلامتي خود را از دست مي دهند تا پول به دست بياورند,سپس پول خود را از دست مي دهند تا سلامتي شان را بازيابند.

  اينكه آنها با آشفتگي درباره ي آينده فكر مي كنند و حال را به دست فراموشي مي سپارند.اينگونه هم زندگي حال را از دست مي دهند و هم زندگي آينده را.

  اينكه آنها به گونه اي زندگي مي كنند كه انگار هرگز نخواهند مرد و به گونه اي مي ميرند كه گويي اصلا زندگي نكرده اند.“

خدا دستان مرا در دستش فشرد و ما براي مدتي سكوت كرديم.

سپس پرسيدم: ” خداوند چه تعاليمي براي بندگانش دارد؟”

خدا با لبخند پاسخ داد:

” اينكه آنها نمي توانند كسي را وادار كنند كه دوستشان بدارد.آنچه آنها مي توانند انجام دهند اين است كه خودشان عشق بورزند.

  اينكه با ارزش ترين چيز در زندگي شان اين نيست كه چه چيزي دارند,بلكه اين است كه چه كساني را دارند.

  اينكه مقايسه كردن خودشان با ديگران كار درستي نيست.همه ي انسانها بر اساس شايستگيهاي خود مورد قضاوت قرار مي گيرند و هرگز با يكديگر مقايسه نمي شوند.

  اينكه ثروتمندترين انسان به كسي مي گويند كه احتياجش از همه كمتر است و نه كسي كه از همه بيشتر دارد.

  اينكه بر جاي گذاشتن زخمهاي عميق بر پيكر كساني كه دوستشان دارند,زمان زيادي نمي برد.اما التيام يافتن اين زخمها سالهاي سال به درازا مي انجامد.

  اينكه كساني هستند كه آنها را از صميم قلب دوست دارند,اما به سادگي نمي توانند علاقه ي خود را ابراز كنند.

  اينكه با پول مي توان هر چيزي را خريد,جز خوشبختي را.

  اينكه دو نفر مي توانند در چيزي يكسان نظر بياندازند,اما آن چيز را هرگز يكسان نبينند.

  اينكه هميشه كافي نيست كه ديگران آنها را ببخشند,بلكه گاهي بايد خودشان هم خودشان را ببخشند.”

                                           ----------------------------------------

براي مدتي نشستم و از ملاقات با خدا غرق شادي شدم.از اينكه خدا فرصتي در اختيارم گذاشت تشكر كردم.او گفت: ”من هميشه اينجا هستم.شما از من دعوت كنيد,من به شما پاسخ خواهم داد.”

+ نوشته شده در  سه شنبه 7 خرداد1387ساعت 22:2  توسط diba vafabakhsh  | 

یک کوهنوردی بوده که می خواسته یک کوهه بزرگو تنهایی فتح کنه...

اوله صبحه روشن شروع می کنه و میره بالا وقتی به نیمه های کوه میرسه نیمه شب بوده...تاریکه تاریک...طوری که هیچ جا رو نمی دیده...

یهو پاش لیز می خوره و از کوه پرت میشه و به طنابی که بهش وصل بوده آویزون میشه...

هیچ کاری نمی تونسته بکنه...یاد خدا می افته...به خدا میگه:

"کمکم کن...ای خدایی که همرو می بینی و صدای همه رو می شنوی..."

خدا میگه:

"من هر چی بگم قبول می کنی؟..."

میگه:

"آره..."

خدا میگه:

" این طنابی رو که بهت وصله رو پاره کن..."

کوهنورد با خودش میگه:

"من جونم به این طناب بسته اس...پس محکم بهش می چسبم..."

روز بعد گروه نجات یک کوهنورد پیدا می کنند که یخ زده و مرده و به یک طناب آویزون بوده...در حالیکه در یک متری زمین قرار داشته.... 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 7 خرداد1387ساعت 11:58  توسط anoshe mansori  | 

خوابی دیدم...

خواب دیدم در ساحل با خدا قدم می زنم...           

بر پهنه ی آسمان صحنه هایی از زندگی ام برق زد.در هر صحنه دو جفت پا روی شن دیدم.یکی متعلق به من و دیگری متعلق به خدا.

وقتی آخرین صحنه در مقابلم برق زد به پشت سر و به جای پاهای روی شن نگاه کردم.متوجه شدم که چندین بار در طول مسیر زندگی ام فقط یک جفت پا روی شن بوده است.همچنین متوجه شدم این در سخت ترین و غمگین ترین دوران زندگی ام بوده هست.این واقعا برایم ناراحت کننده بود و در باره اش از خدا سوال کردم: خدایا تو گفتی اگر به دنبال تو بیایم در تمام راه با من خواهی بود.ولی دیدم در سخت ترین دوران زندگی ام فقط یک جفت جای پا وجود داشت.نمی فهمم چرا هنگامی که بیش از هر وقت دیگر به تو نیاز داشتم مرا تنها گذاشتی.

 خدا پاسخ داد: بنده ی بسیار عزیزم . من در کنارت هستم و هرگز تنهایت نخواهم گذاشت.اگر در آزمون ها و رنج ها فقط یک جفت جای پا دیدی زمانی بود که تو را در آغوش حمل می کردم...

+ نوشته شده در  شنبه 4 خرداد1387ساعت 10:43  توسط diba vafabakhsh  | 

خلوتِ درون

 ما مي‌توانيم، در هر لحظه كه بخواهيم، درنگ كنيم، دست از مشغله‌ها بكشيم و فقط آغوشي گشاده باشيم به روي بيكران؛ گوش بسپاريم، ببينيم و احساس كنيم آن خَلَأ خاموش را كه سرچشمه‌ي همه‌ي پديده‌ها و صداها و جوشش‌هاست. ما مي‌توانيم نسبت به فكرِ خود، كارها و دلمشغولي‌هايي كه داريم و نيز نسبت به محتواي فكر و احساسِ خود آگاه شويم، آنگاه، قدري عقب بايستيم و بگذاريم همه‌ي اين‌ غبارها در هوايي پاك و بي‌جنبش و سكوتي ژرف آرام بگيرند تا ما بتوانيم تماشاگرِ شور و سرمستيِ لحظه‌اي باشيم كه در آن قرار گرفته‌ايم. اگر بتوانيم اين گشودگي را تجربه كنيم، آنگاه مي‌توانيم زنده بودنِ همه چيز را احساس كنيم؛ زنده بودنِ همه‌ي آن چيزهايي را كه مي‌بينيم و يا مي‌شنويم. در چنين حالي‌ست كه مي‌توانيم بنيانِ هستي را شهود كنيم.

بعضي‌ها اين حال را مراقبه مي‌نامند. بعضي‌ها آن را تأمل مي‌خوانند. اما لازم نيست در زمان يا مكاني خاص باشيم تا اين حال را تجربه كنيم. زيرا اين حال در دسترسِ ماست و مي‌توانيم، با كمي حضور و فراغت، آن را تجربه كنيم. وصل شدن به شالوده‌ي هستي، مستلزمِ فراغت و حضور است.

وَ اِذا فَرَغْتَ، فَاْنْصَبْ.

از دلمشغولي‌ها ببر و متصل شو. به ميزاني كه با گشودگي به روي بيكران آشنا مي‌شويم، روندِ فكرِ ما به روندِ احساس تبديل مي‌شود. منظور از احساس، عواطف نيست، بلكه لمسِ وجوديِ اشياست.

ساحتِ لمسِ وجوديِ اشيا، ساحتي‌ست كه در آن دوگانگي‌ها رنگ مي‌بازند و يكرنگي هويدا مي‌شود. همه‌ي ما مي‌توانيم در اين‌جا و اكنون به اين ساحت وارد شويم. ساحتِ يكرنگي و وحدت، ساحتِ حق است. حق، در همين‌ لحظه و در همين جا در دسترسِ ماست. حق، نه تنها در دسترسِ ماست، بلكه در جانِ ماست، از جانِ ما به ما نزديك‌تر است، جانِ جانِ ماست؛ همان شالوده‌يِ هستي. به واسطه‌ي همين تجربه و احساس است كه ما واقعاً مي‌فهميم. ادراكِ ذهنيِ ما بسيار محدود است. زيرا ادراكِ ذهني معمولاً از واقعيت گسسته است. اما در تجربه و احساسِ يك چيز، ما پذيراي آن چيز هستيم، به آن چيز گوش مي‌دهيم، طعمش را مي‌چشيم و رايحه‌اش را استشمام مي‌كنيم. در تجربه‌ و احساسِ چيزها، ما آن‌ها را همان‌گونه كه هستند شهود مي‌كنيم. بنابراين، اين دعا مي‌تواند ذِكْرِ خوبي براي مراقبه پيرامونِ حقيقتِ چيزها باشد:

اَللَّهُمَّ، اَرِني الاشْياءَ كَما هِيَ!

خدايا! چيزها را همان‌گونه كه هستند نشانم بده!

وقتي كسي از تو عصباني‌ست، نوسانِ عصبانيتِ او را احساس كن، به آن گوش بده، آن را بشناس، محكومش نكن، از آن شرمنده نباش. چه احساسي نسبت به آن داري؟ آيا احساس مي‌كني كه روحت جريحه‌دار شده است؟ آيا مي‌ترسي؟ فقط شاهدِ احساسِ خود در حضورِ عصبانيتِ آن فرد باش.

وقتي تمنايي و يا ترسي در تو به وجود مي‌آيد، فقط شاهدِ آن‌ها باش، ببين چه اتفاقي در تو افتاده است و اين اتفاق در تو چه حسي را ايجاد مي‌كند. ببين آن‌ها از كجا آمده‌اند و چه نتايجي به بار مي‌آورند. ببين وقتي كه چندين‌بار نفسِ عميق مي‌كشي، چه بر سرِ آن‌ها مي‌آيد. اگر بتواني به ساحتِ تجربه و احساس گام بگذاري، آنگاه در برخورد با هر حادثه‌اي و نيز در برخورد با آدم‌ها، ديگر به خود فشار نمي‌آوري. به تعبيري، شنا نمي‌كني، بلكه شناور مي‌شوي. گوشِ تو به روي حرف‌هاي زندگي گشوده مي‌شود.  تجربه‌ها را تماماً دريافت مي‌كني و به فهمي منسجم و يكپارچه از زندگي مي‌رسي. در اين حال، عملِ تو ديگر واكنشي نخواهد بود، بلكه برخاسته از سرِ بصيرت خواهد بود.

با خروج از تنگناي ذهنِ دوگانه‌پندار و ورود به ساحتِ تجربه و احساس، دگر اسيرِ دستِ احساسات و عواطفِ خود نيستي. ديگر وابسته‌ي نتايج نيستي. ديگر مذبوحانه به دنبالِ گرفتنِ تأييد از اين و آن نيستي. ديگر در اين هراس و دغدغه نيستي كه ديگران درباره‌ات چه مي‌انديشند. در ساحتِ تجربه و احساس، از درگيريِ شخصي با شرايط فارغ مي‌شوي. ديگر از مسئوليت‌ها نمي‌گريزي، بلكه آگاهانه و از سرِ رضا و خرسندي مسئوليت‌ها را قبول مي‌كني. اين حال، رابطه‌اي كاملاً متفاوت با زندگي‌ست؛ شيوه‌اي كاملاً غيرِواكنشي در ارتباطِ با زندگي.

در ساحتِ تجربه و احساس، انسان كاملاً بيدار و آگاه است. همه چيز ديده مي‌شود، همه چيز احساس مي‌شود، زندگي بدونِ سد و مانع جريان مي‌يابد. اما آگاه باش كه دنيا مدام مي‌كوشد كه تو را از تجربه و احساس دور كند و به قلمروِ ناآگاهي بكشاند. اين بازيِ زندگي‌ست وَهمِ بزرگ.

اگر سخت مشغولِ انجام كاري باشي و كسي از تو بپرسد: «آيا مي‌آيي برويم قدم بزنيم؟»، چه پاسخي مي‌دهي؟ آيا فوراً، بدونِ اينكه حالش را داشته باشي، مي‌گويي: «آري، مي‌آيم»؟ يا اينكه در ساحتِ احساسِ خود باقي مي‌ماني و آنچه را كه واقعاً احساس مي‌كني به او مي‌گويي؛ اين كه: «آري مي‌آيم، اما پس از اينكه كارم را به پايان رساندم»؟ ما، براي جلبِ رضايتِ ديگران، معمولاً خود را با خواسته‌ي آن‌ها تطبيق مي‌دهيم. گاهي پيش خود فكر مي‌كنيم كه اگر مطيعِ خواسته‌ي ديگران نباشيم و به احساسِ خود وفادار باشيم، تنها مي‌مانيم.

اگر نه فقط در شرايطي مثل شرايطِ مذكور، بلكه در همه‌ي شرايط - در ساحتِ تجربه و احساس باقي بمانيم، بي‌ترديد در زندگي كامياب خواهيم شد. اگر به خود وفادار باشيم، حتي تنهايي‌ نيز ما را نيرومندتر مي‌كند. گريز از تنهايي، تنهايي را در ما ريشه‌دارتر و دل‌مان را به ترس معتاد مي‌كند.

هرچه بيش‌تر در ساحتِ تجربه و احساس زندگي كنيم، با خلوت و سكوتي كه آن‌سويِ زندگيِ شلوغِ ما نهفته است اُنسِ بيشتري مي‌گيريم. اين خلوت و سكوت، چيزي‌ست كه ما را مدام تازه مي‌كند، به ما نيرو مي‌دهد و غبارهاي ذهن را پاك مي‌كند. پناه بردن به خلوتِ درون، كاري متكلفانه نخواهد بود، بلكه خود‌به‌خود صورت خواهد گرفت. آنگاه، كارهاي ما از همين خلوت سرچشمه خواهد گرفت، نه از هياهوي ذهن.

زندگي در سكوت و آرامشِ درون براي ما لذت‌بخش خواهد شد. بنابراين، براي ورود به اين ساحت، به خود فشار نخواهيم آورد. در اين سكوت است كه احساس مي‌كنيم زنده و مؤثر هستيم. سكوت و آرامشِ درون، حمامِ روح است. حمامِ روح، آلودگي‌هاي ذهن‌مان را مي‌شويد و تازه‌مان مي‌كند. اگر روحِ خود را مدام در حمامِ سكوت و خلوتِ درون بشوييم، ديگر جايي براي آلودگي‌ها و زنگار‌هاي رواني باقي نمي‌ماند.

مهم است كه تفاوتِ «تجربه و احساس» و «عاطفي و احساساتي بودن» را بفهميم. «عاطفي و احساساتي بودن»، واكنشي‌ست از سرِ ناچاري به زندگي. اين واكنش، ريشه در دوگانه‌پنداري داريد، و همين دوگانه‌پنداري‌ست كه رنج و اندوهِ ما را تداوم مي‌بخشد. «احساس»، به ما فرصت مي‌دهد تا شرايط را، بدونِ جبهه‌گيري، خوب بسنجيم. «احساس»، به ما فرصت مي‌دهد تا از شرايط فاصله بگيريم و شرايط را كاملاً بفهميم. «احساس»، مرتبه‌ي لطيف و ظريفِ ارتباط با زندگي‌ست و ما را از درد و رنجي كه نتيجه‌ي واكنشي عمل كردن و احساساتي بودن است نجات مي‌دهد.

در زندگيِ ما، هيچ چيزِ شخصي وجود ندارد. ما با همه چيز و همه كس رابطه‌اي تنگاتنگ داريم. «من»، ساخته‌ي ذهن است. فقط خداست كه حقيقتاً مي‌تواند بگويد: «من». اما اين «منِ» ما، عينِ فقرِ ذاتي به همه چيز و همه كس است. زندگي با اين «من»، زندگي در وَهم خواهد بود. وَهمي كه خيلي زود از بين مي‌رود.

"مسیحا برزگر"
+ نوشته شده در  دوشنبه 30 اردیبهشت1387ساعت 15:7  توسط faride amini  | 

  • هدفداري‌ آفرينش‌ در قرآن‌

از نظر قرآن‌ جهان‌ هستي‌ بيهوده‌ آفريده‌ نشده‌ است‌، بلكه‌ همواره‌ اجزا و عناصر جهان‌ داراي‌ هدف‌ است‌.

در آيه‌ زير به‌ هدفداري‌خلقت‌ جهان‌ و انسان‌ اشاره‌ شده‌ است‌:

« إِنَّ فِي خَلْقِ السَّمَاوَاتِ وَالأَرْضِ وَاخْتِلاَفِ اللَّيْلِ وَالنَّهَارِ لآيَاتٍ لِّأُوْلِي الألْبَابِ »

هر آينه در آفرينش آسمانها و زمين و آمد و شد شب و روز ، خردمندان راعبرتهاست.(آل‌ عمران‌/190)

آيه فوِق انسانها را به‌ تدبّر و انديشه‌ در حقيقت‌ آسمان‌ها و زمين‌ وا مي‌دارد تا هر انساني‌ به‌ اندازه‌ استعداد خود اسرار آفرينش‌ را دريابد. و به‌ راستي‌ كه‌ نگرش‌ دقيق‌ به‌ آسمان‌ها و زمين‌، آدمي‌ را با نظام‌ حيرت‌آور حاكم‌ بر آن‌ها آشنا مي‌سازد. نظامي‌ كه‌مطالعه‌ آن‌، انسان‌ را به‌ هدفداري‌ عالم‌ آفرينش‌ واقف‌ مي‌سازد.

جهان‌ هستي‌ از وجودي‌ عاطل‌ و باطل‌ برخوردار نيست‌. جهان‌ آفرينش‌ داراي ‌مقصد و مقصودي‌ است‌ كه‌ براي‌ رسيدن‌ به‌ آن‌ مقصد و مقصود آفريده‌ شده‌است‌.

صرف‌ مشاهده‌ عالم‌ هستي‌ بدون‌ انديشه‌ و تفكر نمي‌تواند هدفداري‌ عالم‌ را به ‌انسان‌ نشان‌ دهد و چه‌ بسيار دانشمنداني‌ كه‌ ساليان‌ دراز به‌ مشاهده‌ و مطالعه‌جهان‌ هستي‌ مي‌پردازند، اما از آ‌‌ن‌جا كه‌ نمي‌كوشند تا چهره نشانه بودن‌ عالم‌ را درك‌ كنند به‌ هدف‌داري‌ هستي‌ توجه‌ نمي‌كنند. در واقع‌ اگر كسي‌ به‌ مشاهده‌ جهان‌ هستي‌ بپردازد، نظم‌ و قانون‌ حاكم‌ بر همه‌ اجزا و عناصر آن‌ را درمي‌يابد و پس‌ از تفكر در اين‌ زمينه‌ است‌ كه‌ آدمي‌ پي‌ مي‌برد كه‌ اين‌ نظم ‌حاكم‌ بر عالم‌ نمي‌تواند به‌ خود اجزاي‌ جهان‌ مستند باشد، بلكه‌ بايد به‌ نيرويي‌ فوقِ عالم‌ ماده‌ و طبيعت‌ متصل‌ باشد، كه‌ هر لحظه‌ فيض‌ وجودي‌ او كاروان ‌هستي‌ را به‌ سر منزل‌ مقصود مي‌كشاند.

« قَالَ رَبُّنَا الَّذِي أَعْطَى كُلَّ شَيْءٍ خَلْقَهُ ثُمَّ هَدَى »

گفت : پروردگار ما همان کسي است که آفرينش هر چيزي را به او ارزاني داشته، سپس هدايتش کرده است. (طه‌/50)

در آيه‌ فوِق به‌ دو نكته‌ مهم‌ اشاره‌ شده‌ است‌.

  • نكتة‌ اوّل‌ اينكه‌ خداوند به ‌هر موجودي‌ آنچه‌ را كه‌ لازم‌ داشته‌، اعطا كرده‌ است‌. هر گياه‌ و جانداري‌ را كه‌ مورد مطالعه‌ قرار دهيم‌، در مي‌يابيم‌ كه‌ هر يك‌ هماهنگي‌ كامل‌ با محيط ‌زيست‌ خود داشته‌ و آنچه‌ را كه‌ مورد نيازش‌ است‌ دارا مي‌باشد.
  • نكته‌ دوم‌ مسئله‌ هدايت‌ و رهبري‌ موجودات‌ است‌. يعني‌ هر يك‌ از موجودات‌ از نيروهايشان‌ در مسير ادامه‌ حيات‌ خود استفاده‌ مي‌كند تابه‌ هدف‌ وجودي‌ خود نايل‌ آيند.

« وَمَا خَلَقْنَا السَّمَاء وَالْأَرْضَ وَمَا بَيْنَهُمَا بَاطِلًا »

ما اين آسمان و زمين و آنچه را که ميان آنهاست به باطل نيافريده ايم. (ص‌/ 27)

آيه‌ فوِق نشانگر آن‌ است‌ كه‌ عالم‌ هستي‌ بيهوده‌ آفريده‌ نشده‌ است‌.جهان‌ هستي‌ از وجودي‌ عاطل‌ و باطل‌ برخوردار نيست‌. جهان‌ آفرينش‌ داراي ‌مقصد و مقصودي‌ است‌ كه‌ براي‌ رسيدن‌ به‌ آن‌ مقصد و مقصود آفريده‌ شده‌است‌. جهان‌ و همه‌ اجزا و ابعاد آن‌ از هدف‌ و غايتي‌ خاص ‌برخورد است‌ كه‌ به‌ سوي‌ آن‌ در حركت‌ است‌.

اين آيه هدفداري‌ حيات‌ انساني‌ را ثابت‌ كرده‌ و به‌ همگان‌ گوشزد مي‌كند كه‌ انسان‌ بيهوده‌ آفريده‌ نشده‌ است‌. انسان‌ موجودي‌ باطل‌ و به‌ خود رها شده‌ نيست‌ كه‌ بر اثر يك‌ سلسله‌ عوامل‌ حساب‌ شده‌ و تصادف‌ كر و كور به‌ جهان‌ پرتاب‌ شده‌ باشد، بلكه‌ انسان‌ براي‌ رسيدن‌ به‌ مقصدي‌ آفريده‌ شده ‌و بازگشت‌ و رجوع‌ او به‌ سوي‌ مبداء آفرينش‌ است‌.

علي‌ عليه‌السلام هم‌ در نهج‌البلاغه‌ از هدفداري‌ انسان‌ و جهان‌ چنين‌ سخن‌ به ‌ميان‌ آورده‌ است‌:

فَان ‌َّاللّه‌َ سُبحانَه‌ُ لَم يَخلُقُكُمْ عَبَثاً و لَم‌ْ يَتْرُكُكُم‌ْ سُدي‌ً

خداوند سبحان‌ شما را بيهوده‌ نيافريده‌ و به‌ حال‌ خود وانگذاشته‌است‌.

لَم‌ْ يُرسل الاَنبياء لَعِباً و عَبَثاً ولا خَلق‌َ السَّماوات‌ِ و الاَرض‌َ و بَيْنَهُما باطلاً

پيامبران‌ را با بازي‌ و بيهوده‌ نيافريد و آسمانها و زمين‌ و آنچه‌ را كه‌در آن‌ است‌ به‌ باطل‌ نيآفريد.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 26 اردیبهشت1387ساعت 17:6  توسط ayda ghorbani  | 

رنگ

 

« لاتكن مِمَّن يرجوا الاخرة بغيرالعمل و يُرَجِّي التَّوبة بطول الاَمَل »

«از كساني مباش كه آخرت را بدون عمل اميد مي‌برند و توبه و بازگشت به راه خدا را با آرزوهاي درازشان به تاخير مي‌افكنند »

اعتقاد به توحيد، معاد و نبوت، سه اصل مهم و مشترك‌ اعتقادي همه اديان الهي است. اما در واقعيت زندگي ما، عقيده به قيامت و آخرت چقدر نقش و حضور دارد؟ تا چه حدّي براي آن سرمايه گذاري مي‌كنيم؟ براي ساختن آخرت خود، چقدر تلاش مي‌كنيم؟

اينجاست كه يكي از مشكلات بزرگ ما آشكار مي‌شود: آخرت را مي‌خواهيم، اما بدون عمل! بهشت را دوست داريم ولي بدون اينكه براي ساختن آن، كاري انجام دهيم!

همه كارها هنگامي كه «رنگ الهي» بگيرد و با تقوي و پرهيزگاري همراه باشد، همان كار و عمل مورد نياز براي آخرت خواهد شد.

بدون تلاش، بهشت را به كسي نمي‌دهند! «بهشت را به بها دهند نه به بهانه» و بهاي آن هم در آيات كريمه قرآن مشخص شده است: كساني كه ايمان راستين بدست آورند و در راه خدا به تلاش بپردازند و از مال و هستي خود براي استقرار راه خدا و انبيا سرمايه گذاري كنند، خداوند بهشت و رضوان خود را به آنان دهد. اين حقيقت در همه كتاب‌هاي آسماني مطرح شده است. البته تلاشي كه براي كسب سعادت ابدي بايد انجام شود، خارج از چارچوب امكانات و توانمندي ما در جهان طبيعت نيست و هرگز با تلاش براي زندگي منافات ندارد. همين كارهاي معمولي ما، از قبيل كسب و كار، تحصيل، ازدواج، رسيدگي به امور زندگي، و... مي‌تواند با همراه شدن با نيكي به ديگران، ياري به نيازمندان، تلاش براي حل مشكلات ديگران و نيز اهميت دادن به عبادات و تقويت رابطه خود با خداوند، توشه لازم را براي آخرت را فراهم سازد و البته همه اين كارها هنگامي كه «رنگ الهي» بگيرد، همان عمل مورد نياز براي آخرت خواهد شد.

بعضي‌ها، آخرت را بدون عمل اميد مي‌برند و بدون اينكه در انديشه اصلاح خويش باشند، با سرگرم ساختن خود به «آرزوهاي دراز»، واقعيت‌هاي مهم امروز و آينده خود را فراموش مي‌كنند و آنگاه هم كه به فكر چاره مي‌افتند، چاره را به «فردا» موكول مي‌سازند! فردايي كه ممكن است هرگز فرا نرسد!! آينده نگري، لازم و ضروري است، آينده نگري واقع بينانه و نه آينده نگري خيال پردازانه و دست نيافتني!! «طول الامل» يعني آرزوهاي درازِ غيرقابل دسترس، كه ممكن است انسان عمري را براي آن سپري كند، و بدان نرسد، حال آنكه آينده واقعي‌اش را فراموش كرده و همه امكانات و سرمايه‌هاي خود را صرف‌ِ همان آرزوهاي دست نيافتني ساخته باشد!!

سعادت ابدي، بهشت موعود، و آينده روشن فقط با «عمل» به دست مي‌آيد، نه «امل»! آمال و آرزوهاي دنيوي، ما را از عمل و تلاش مفيد براي آينده قطعي‌اي كه به سراغ ما خواهد آمد باز مي‌دارد، همين امروز و همين لحظه، بايد به فكر عمل باشيم، كه لحظه‌اي ديگر و روزي ديگر، ممكن است دير باشد!

علي عليه‌السلام، به ما هشدار مي‌دهد كه:

«مبادا از كساني باشيد كه به سعادت اخروي اميد دارند، اما بدون عمل و تلاش! مبادا از كساني باشيد كه آرزوهاي دراز آنان براي زندگي دنيوي، آنان را از اصلاح خويش و كار براي آينده نزديكي كه به سراغ آنان خواهد آمد، باز مي‌دارد! مبادا از كساني باشيد كه «توبه» را به تاخير مي‌افكنند! مبادا از كساني باشيد كه فقط سخن مي‌گويند و اهل عمل نيستند!مبادا از كساني باشيد كه اگر مشكلي بر آنان وارد شود و صحنه آزمون و بلايي براي آنان فرا رسد، خدا را مي‌خوانند ولي هنگامي كه رفاه و آسايش به آنان روي آورد، دچار فراموشي مي‌شوند! مبادا از كساني باشيد كه اگر زمينه و امكان شهوتراني برايشان آماده شود، مرتكب گناه مي‌شوند! مبادا از كساني باشيد كه براي آنچه «گذشتني» است تلاش و تدبير مي‌كنند ولي براي آنچه «ماندني» است با بي‌تفاوتي برخورد مي‌كنند! مبادا از كساني باشيد كه ديگران را سرزنش مي‌كنند ولي خود را مي‌ستايند و از خودشان غافل مي‌شوند! مبادا از كساني باشيد كه گذران عمر خود را با ثروتمندان و مرفهان در حال بي خبري و غفلت و سرگرمي، بيش از ذكر و ياد خدا با فقرا و تهيدستان دوست دارند! مبادا از كساني باشيد كه ديگران را راهنمايي و ارشاد مي‌كنند ولي خود را گمراه مي‌سازند! مبادا... مبادا...!!»

+ نوشته شده در  پنجشنبه 26 اردیبهشت1387ساعت 17:4  توسط ayda ghorbani  | 

این بحث با روایتی از امام صادق(ع) به نقل از ابن عمار آغاز می شود. حضرت فرمود: "در وصیت پیامبر(ص) به علی(ع) این بود كه فرمود: ای علی! تو را در جان خودت به خوبی هایی سفارش می كنم، آنها را از سوی من نگاه بدار.

سپس ادامه داد: خدایا! او را یاری فرما!اما اول راست گفتاری است. هیچ گاه از دهان تو دروغی خارج نشود و دومی پرهیزكاری است. هرگز بر خیانت جرأت مكن. سوم: ترس از پروردگار است؛ چنان كه گویی او را می بینی، چهارم:گریه بسیار از ترس پروردگار است. برای تو به ازای هر قطره اشك هزار خانه در بهشت بنا می شود.پنجم این كه مال و خون خود را در راه دین خود ببخشی. ششم این كه از روش من در نماز و روزه و صدقه ام، پیروی نمایی. اما نماز پنجاه ركعت است و روزه سه روز در هر ماه: پنج شنبه اول ماه و چهارشنبه وسط ماه و پنج شنبه آخر ماه می باشدو اما صدقه آن قدر بده كه طاقت داشته باشی و فكر كنی كه اسراف كرده ای در حالی كه اسراف نكرده ای و ملازم نماز شب باش و ملازم نماز شب باش و ملازم نماز شب باش!و بر تو باد به نماز ظهر و بر تو باد به نماز ظهر و بر تو باد به نماز ظهر! و بر تو باد كه در هر حال قرآن بخوانی! و بر تو باد كه دست های خود را هنگام نماز بالا ببری و آنها را برگردانی! و بر تو باد كه هر گاه وضو می گیری مسواك كنی! و بر تو باد كه نیكویی های اخلاقی را انجام دهی و از بدهی های اخلاقی دوری نمایی! پس اگر اینها را اجرا نكردی كسی جز خود را سرزنش مكن."

از جهات مختلف مشخص می شود نكاتی كه رسول خدا(ص) به امام علی(ع) فرمود برای حضرت بسیار مهم بوده است. یكی از این جهات آن كه رسول خدا(ص) آن را به حضرت علی(ع) بیان نمود، با این كه امام(ع) هرگز در این امور كوتاهی نداشت و این به دلیل اهمیت موضوع می باشد؛

این گونه وصایا میان ائمه علیهم السلام امری مرسوم بوده است.

از دیگر جهاتی كه می توان به اهمیت این موارد پی برد این كه رسول خدا(ص) فرمود: وصیت می كنم تو را و سپس فرمود اینها را از جانب من نگاه بدار و نیز از خداوند طلبید كه امام علی(ع) را در عمل به این وصایا یاری رساند. همچنین چند نون تأكید كه در حدیث آمده است همگی اهمیت موضوع را می رساند.

البته به دلیل اشتراكاتی كه در تكالیف عموم وجود دارد بایستی تلاش كرد كه به این وصایا و سفارش ها عمل شود.

از جمله وصایای مطرح در این روایت، پرهیز از دروغ گفتن است. این كه رسول خدا(ص) در ابتدا این نكته را سفارش كرده اهمیت مطلب رامی رساند. دروغ از جمله گناهانی است كه عقلاً و نقلاً نهی شده و این خود نه تنها گناه است، بلكه گاه مفاسد و گناهان دیگری هم بر آن مترتب می گردد؛ و گاهی چنان انسان را از اعتبار ساقط می كند كه امكان جبران وجود ندارد.

امام باقر(ع) فرمود: "خدای متعال برای شر، قفل هایی قرارداد و كلیدهای آن قفل ها را شراب مقرر نمود و دروغگویی از شراب بدتر است."

با توجه به این حدیث كه مورد قبول تمام علما – رضوان الله تعالی علیهم – می باشد، آیا عذری برای ارتكاب دروغ باقی می ماند؟

البته از آن جا كه ما صورت غیبی اعمال را نمی دانیم، این گونه روایات را مبالغه آمیز می خوانیم!

در روایت دیگر از امام باقر(ع) آمده است:

"دروغگویی موجب خرابی ایمان است."

چنین روایاتی زنگ خطر جدی است و دل انسان را می لرزاند، اما این گناه از بس رواج یافته، زشتی آن از بین رفته است.

همچنین در روایتی از امام رضا(ع) به نقل از رسول خدا(ص) آمده است.

"آیا مؤمن ترسو می شود؟ حضرت فرمود: آری. سؤال شد آیا مؤمن بخیل می شود؟

حضرت فرمود: آری. گفته شد: آیا مؤمن دروغگو می شود؟ حضرت فرمود: نه"

دروغ گفتن حتی به عنوان مزاح و شوخی هم ممنوع شده و علما از جمله صاحب "وسایل" حكم به حرام بودن آن داده اند.

نیز از جمله سفارش های امام سجاد(ع) به فرزندان خود این بوده است كه از دروغ كوچك و بزرگ در سخن های خود دوری كنید چه جدی باشد و چه شوخی، زیرا هر گاه انسان در امری كوچك مرتكب دروغ شد، نسبت به [دروغ در] امر بزرگ هم جرأت پیدا می كند. آیا نمی دانید كه رسول خدا(ص) فرمود؛ بنده، راستی را پیشه خود می كند تا جایی كه خداوند او را صدیق قلمداد می كند و دروغگویی را پیشه خود می كند تا آن جا كه خداوند او را كذاب می نویسد؟"

براساس این روایات از رسول خدا(ص) و ائمه علیهم السلام، بسیار جرأت و شقاوت می خواهد كه انسان به این گناه بزرگ دست بزند.

"ورع"

"ورع" یكی از منازل سالكین است و عارف معروف – خواجه عبدالله انصاری – ورع را چنین تعریف كرده است: "ورع آن است كه انسان نفس خود را تا آخرین مرحله حفظ نماید، در عین حال از لغزش هراس داشته باشد، یا این كه برای بزرگ شمردن حق، بر نفس خود سختگیری نماید".

ورع برای هر گروه و دسته ای مرتبه ای دارد: ورع عموم مردم دوری از گناهان كبیره است و ورع خواص دوری از شبهه هاست به این عنوان كه در حرام نیفتند و ورع اهل زهد دوری از مباحات است تا مجبور به تحمل پیامدهای آن نباشد و ورع اهل سلوك ترك نظر به دنیاست تا به مقامات عالیه معنوی برسند و ورع مجذوبین ترك رسیدن به مقامات معنوی است تا به باب الله و شهود جمال الله نایل آیند و ورع اولیا پرهیز از توجه به غایات است. هر كدام از اینها شرحی دارد كه نیازی به ذكر آنها نیست.

دوری از حرام ها پایه تمام كمالات است و هیچ كس به مقامی نمی رسد مگر با دوری از گناهان و این مقدار برای عموم هم میسر است و فضیلت آن بسیار می باشد،چنان كه امام صادق(ع) فرمود:

"تو را به پرهیزكاری و ورع و جدیت در عبادت سفارش می كنم، و بدان كه جدیت در عبادت مفید نیست در صورتی كه در آن ورع نباشد."

نفوسی كه به گناه مبتلا هستند، نقاشی در آنها بی فایده است. تا صفحه اول از كدورت گناه پاك نشود نمی توان در آن نقاشی كرد. پس عبادات كه صورت كمالیه نفس است بدون صفا دادن نفس از طریق دوری از گناه ممكن نیست.

همچنین امام باقر(ع) فرمود: "ولایت ما نمی رسد، مگر با عمل و ورع."

نیز امام صادق(ع) فرمود: "شیعه ما نیست كسی كه در شهری كه صدهزار جمعیت باشد، كسی از او با ورع تر باشد."

این نكته را نیز باید دانست كه معیار در ورع، دوری از گناهان است؛ پس نباید مأیوس شد، زیرا هر كس از گناهان و حرمت ها اجتناب نماید از زمره با ورع ترین افراد به شمار می رود.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 26 اردیبهشت1387ساعت 16:49  توسط ayda ghorbani  | 

قرآن کریم درباره خلقت حوا مى فرماید:
«یا ایها الناس اتقوا ربکم الذى خلقکم من نفس واحده و خلق منها زوجها و بث منهما رجالاً کثیراً و نسأ»(نسأ، 4 . 1) اى مردم، از پروردگارتان که شما را از نفس«نفس واحدى» آفرید و جفتش را[ نیز] از او آفرید، و از آن دو، مردان و زنان بسیارى پراکنده کرد، پروا دارید.
«هو الذى خلقکم من نفس واحدْ و جعل منها زوجها لیسکن الیها»(اعراف، 7 . 179)
اوست آن کس که شما را از نفس واحدى آفرید، و جفت وى را از آن پدید آورد تا بدان آرام گیرد.
«خلقکم من نفس واحدْ ثم جعل منها زوجها»(زمر، 39 . 6)
شما را از نفسى واحد آفرید، سپس جفتش را از آن قرار داد.
با توجه به آیات یاد شده، قرآن مجید سه بار خطاب به آدمیان فرموده است که: «خدا شما را از نفسى واحد آفرید، و همسرش را از وى پدید آورد»، بدون اینکه از چگونگى خلقت وى به طور صریح خبر دهد.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه 25 اردیبهشت1387ساعت 12:17  توسط zahra mosavie rad  | 

حس خداجوئى بسان ساير احساسات درونى انسان، بدون تعليم و رهبرى در درون انسان پيدا مى‏شود، همانطور كه افراد انسان در مواقع مخصوص از عمر بيك سلسله از امور مانند منصب و مقام و ثروت و پول متوجه ميگردند، و توجه باين امور بطور ناخودآگاه بدون تعليم كسى، در باطن آنها پديد مى‏آيد، همچنين حس خداجوئى در انسان وجود دارد بدون اينكه نياز بتعليم و ياد گرفتن داشته باشد.پيدايش ميل بمذهب و توجه بخدا در انسان، بدون تعليم و آموزش، نشانه فطرى بودن آن است و ميرساند كه اين حس بسان ساير احساسات انسان در شرايط خاصى بيدار ميشود.

البته از يك نكته نبايد غفلت نمود و آن اينكه اگر مراقبتهاى صحيحى از اين قبيل احساسها بعمل نيايد ممكن است يك سلسله انحرافاتى در آنها پيدا شود.مثلا همين حس مذهبى و حس خداجوئى اگر بوسيله پيامبران آسمانى و دانشمندان الهى و فلاسفه بزرگ جهان، درست رهبرى نشود سر از بت‏پرستى و گرايش بپرستش‏°‚K 31°‚K مخلوق در مى‏آورد بطوريكه انسان مخلوق را به جاى خالق و معبود مى‏گذارد.

اگر ما مى‏گوئيم كه احساس طبيعى و فطرى نياز به تعليم و آموزش ندارد مقصود اين است كه در تكوين و پيدايش آن مربى و معلم دخالت ندارد، ولى در عين حال بايد بپذيريم كه بهره‏بردارى صحيح و دور از انحرافات و كجرويها، بدون مراقبت مربيان آگاه صورت نمى‏گيرد.

و از اينرو است كه دانشمندان مى‏گويند ريشه پرستش كليه اجرام سماوى مانند خورشيد و ماه و ستارگان، و موجودات خاكى مانند درخت و سنگ و بت، همان خداجوئى و حس خداخواهى بشر است كه در اثر رهبرى نشدن، باين انحرافات و خرافات دچار شده است، اگر اين حس از طريق عقل و خرد رهبرى ميشد و مردم بگفتار پيامبران الهى درست ميانديشيدند هيچگاه بجاى معبود واقعى و آفريدگار جهان به مخلوقهاى ناتوان توجه پيدا نمى‏كردند

+ نوشته شده در  دوشنبه 23 اردیبهشت1387ساعت 22:24  توسط behnosh bahin  | 

پیامبر گرامی اسلام صلی علیه واله در باره حق بدن بر انسان می فرماید:
اِنَّ لِرَبِّکَ عَلَیکَ حَقّاً، وَ اِنَّ لِجَسَدِکَ عَلَیکَ حَقّاً وَ لاَ هلِکَ عَلَیکَ حَقّاً؛
پروردگارت بر تو حقی دارد، و بدنت بر تو حقی دارد، و خانواده ات (نیز) بر تو حقی دارد.
آن چه در این حدیث ارزنده قابل توجه است، این است که پیامبر بزرگوار اسلام، تا بدان پایه برای جسم و بدن ارزش و اهمیت قابل است که حق بدن را در ردیف حق پروردگار (آن هم بلافاصله بعد از آن) و در کنار حق خانواده (و حتی قبل از آن) ذکر می فرماید. زمانی انسان می تواند حق پروردگار و خانواده خویش را به بهترین نحوی ادا کند، که از بدنی سالم و نیرومند برخوردار باشد.
ورزش، کمک شایانی به ایجاد و تقویت سلامتی جسمانی و روانی می کند، و افرادی که با روش صحیح ورزش می کنند و یا دارای کارهای با تحرک می باشند، سالم تر بوده و عمرشان از افرادی که کارهای بدون تحرک دارند بیشتر است.
شهید دکتر سیدرضا پاک نژاد در کتاب اولین دانشگاه و آخرین پیامبر می نویسد:
عضلات در حال ورزش10 تا 18 برابر در حال استراحت احتیاج به خون دارند،20دفعه بیشتر قند و اکسیژن مصرف می نمایند،50 بار زیادتر گازکربنیک دفع می نمایند، و با توجه به همین ارقام، اهمیت کار قلب هنگام ورزش روشن می گردد... .
در واکنش قلب در برابر کار عضلانی، مشاهده می شود ضربان های دبی، حجم خون، فشار خون و حتی ترکیبات فیزیکو شیمیایی خون را دگرگون می سازد. ضربان قلب هنگام کار بدنی، یعنی زمانی که عضلات را به فعالیت می داریم، 2- 3 و حتی 4 برابر، و امکان دارد به 200 ضربه در دقیقه برسد. حجم خون 2- 3 برابر و دبی قلب 6- 7 و حتی 8 برابر و گاه زیادتر شود و دبی قلب از 4 لیتر در دقیقه ممکن است به 30 تا 35 لیتر در دقیقه برسد، در صورتی که دبی قلب شخص سالم و ورزیده در حال معمولی 25 لیتر است... .
حجم قلب ورزش کاران و کارگرانی که کار بدنی سنگینی دارند، بدون شک افزایش می یابد، اما این افزایش به عقیده بسیاری، فیزیولوژیک و کاملاً طبیعی است. در اثر فعالیت بدن، حجم قلب افزایش می یابد، زیرا جدار بطن ها به ویژه بطن چپ ضخیم می شوند؛ یعنی همان طور که عضلات بازو در اثر ورزش یا ابتلا به برخی بیماری ها قوی می شود، عضلات قلب هم در اثر کار، قوی می گردد و در نتیجه قدرت انقباض قلب زیاد می شود... ."

+ نوشته شده در  دوشنبه 23 اردیبهشت1387ساعت 16:50  توسط mahnaz shirvani  | 

 

 آیا شیطان وجود دارد؟

 

شیطان کجاست؟؟
چه کسی شیطان را خلق میکند؟


آیا شیطان وجود دارد
؟ آیا خدا شیطان را خلق کرد؟

استاد دانشگاه با این سوال ها شاگردانش را به چالش ذهنی کشاند.

آیا خدا هر چیزی که وجود دارد را خلق کرد؟

شاگردی با قاطعیت پاسخ داد:بله او خلق کرد"

استاد پرسید: آیا خدا همه چیز را خلق کرد؟"

شاگرد پاسخ داد: بله, آقا"

استاد گفت: اگر خدا همه چیز را خلق کرد, پس او شیطان را نیز خلق کرد. چون شیطان نیز وجود دارد و مطابق قانون که کردار ما نمایانگر ماست , خدا نیز شیطان است"

شاگرد آرام نشست و پاسخی نداد. استاد با رضایت از خودش خیال کرد بار دیگر توانست ثابت کند که عقیده به مذهب افسانه وخرافه ای بیش نیست.

شاگرد دیگری دستش را بلند کرد و گفت: استاد میتوانم از شما سوالی بپرسم؟"

استاد پاسخ داد: البته"

شاگرد ایستاد و پرسید:
"استاد, سرما وجود دارد؟"


استاد پاسخ داد: این چه سوالی است البته که وجود دارد. آیا تا کنون حسش نکرده ای؟ "

شاگردان به سوال مرد جوان خندیدند.

مرد جوان گفت: در واقع آقا, سرما وجود ندارد. مطابق قانون فیزیک چیزی که ما از آن به سرما یاد می کنیم در حقیقت نبودن
گرماست. هر موجود یا شی را میتوان مطالعه و آزمایش کرد وقتیکه انرژی داشته باشد یا آنرا انتقال دهد. و گرما چیزی است که باعث میشود بدن یا هر شی انرژی را انتقال دهد یا آنرا دارا باشد. صفر مطلق460 نبود کامل گرماست. تمام مواد در این درجه بدون حیات و بازده میشوند. سرما وجود ندارد. این کلمه را بشر برای اینکه از نبودن گرما توصیفی داشته باشد خلق کرد.
شاگرد ادامه داد:
"استاد تاریکی وجود دارد؟"

استاد پاسخ داد: البته که وجود دارد"

شاگرد گفت: دوباره اشتباه کردید آقا! تاریک هم وجود ندارد.
تاریکی در حقیقت نبودن نور است. نور چیزی است که میتوان آنرا مطالعه و آزمایش کرد. اما تاریکی را نمیتوان. در واقع با استفاده از قانون نیوتن میتوان نور را به رنگهای مختلف شکست و طول موج هر رنگ را جداگانه مطالعه کرد. اما شما نمی توانید تاریکی را اندازه بگیرید. یک پرتو بسیار کوچک نور دنیایی از تاریکی را می شکند و آنرا روشن می سازد. شما چطور می توانید تعیین کنید که یک فضای به خصوص چه میزان تاریکی دارد؟ تنها کاری که می کنید این است که میزان وجود نور را در آن فضا اندازه بگیرید. درست است؟ تاریکی واژه ای است که بشر برای توصیف زمانی که نور وجود ندارد بکار ببرد.

در آخر مرد جوان از استاد پرسید: "آقا, شیطان وجود دارد؟"

زیاد مطمئن نبود. استاد پاسخ داد: البته همانطور که قبلا هم گفتم. ما او را هر روز می بینیم. او هر روز در مثال هایی از رفتارهای غیر انسانی بشر به همنوع خود دیده میشود. او در جنایتها و خشونت های بی شماری که در سراسر دنیا اتفاق می افتد وجود دارد. اینها نمایانگر هیچ چیزی به جز شیطان نیست.

و آن شاگرد پاسخ داد: شیطان وجود ندارد آقا. یا حداقل در نوع خود وجود ندارد. شیطان را به سادگی میتوان نبود خدا دانست. درست مثل تاریکی و سرما. کلمه ای که بشر خلق کرد تا توصیفی از نبود خدا داشته باشد. خدا شیطان را خلق نکرد. شیطان نتیجه آن چیزی است که وقتی بشر عشق به خدا را در قلب خودش حاضر نبیند. مثل سرما که وقتی اثری از گرما نیست خود به خود می آید و تاریک که در نبود نور می آید. آن شاگرد کوچک
آلبرت انیشتین بود . بله شيطان آنجاست که وجود ما از خدا دور ميشود تا به شيطان و گناه نزديکتر شود. مفهوم شيطان را خود ما خلق ميکنيم و بستر آن بی خدايی است

+ نوشته شده در  دوشنبه 23 اردیبهشت1387ساعت 16:31  توسط mahnaz shirvani  | 

1 اثر رعايت امانت  
قال على عليه السلام : الامانة تجرّ الرزق . بحار / 78 / 60
2 اثر نيكى به برادران
قال الكاظم عليه السلام : من حسن برّه باخوانه و اهله مدّ فى عمره .مستدرك / 12/421
3 اثر اقاله
قال رسول الله صلّى اللّه عليه و آله : من اقال مسلما اقاله الله عثرته . سنن ابى داود / 3 / 274
4 اثر توبه
قال على عليه السلام : التوبة تطهّر القلوب و تغسل الذنوب . غرر/1 355
5 اثر همنشينى با دانشمندان
قال على عليه السلام : جالس العلماء يزدد علمك و يحسن ادبك و تزك نفسك .غررالحكم /4786
6 اثر مبارزه با نفس  
قال على عليه السلام : من جاهد نفسه اكمل التّقى . غرر/7751
7 اثر جود و بخشش  
قال على عليه السلام : الجواد فى الدنيا محمود و فى الا خرة مسعود. غرر/2152
8 اثر خوب همسايه دارى
قال الصادق عليه السلام : حسن الجوار يعمّر الديار و يزيد فى الاعمار.كافى / 2 / 667
9 اثر ياد مرگ  
قال رسول الله صلّى اللّه عليه و آله : من اكثر ذكر الموت احبّه الله . كافى / 2 / 122
10 اثر تقديم محبت الهى بر علاقه به خويشتن
قال رسول الله صلّى اللّه عليه و آله : من آثر محبة الله على محبة نفسه كفاه الله مؤ نة الناس .كنزالعمال / 43127
+ نوشته شده در  یکشنبه 22 اردیبهشت1387ساعت 21:27  توسط hajar fazli  | 

1 حسن خلق نشانه كمال ايمان
قال الباقر عليه السلام : اكمل المؤ منين ايمانا احسنهم خلقا. كافى / 2 / 99
2 اهميت حسن خلق
قال رسول الله صلّى اللّه عليه و آله :ما من شى ء اثقل فى الميزان من خلق حسن .بحار/71/383
3 حسن خلق كليد همه ى نيكى ها
قال على عليه السلام : حسن الخلق راءس كلّ برّ. غرر الحكم /4 857
4 حسن خلق بهترين نيكويى
قال الحسن عليه السلام : انّ احسن الحسن الخلق الحسن . خصال /2 9
5 نشانه حسن خلق
قال على عليه السلام : حسن الخلق فى ثلاث اجتناب المحارم و طلب الحلال و التوسّع على العيال . بحار / 71 / 394
6 حسن خلق و زندگى گوارا
قال الصادق عليه السلام : لا عيش اهناء من حسن الخلق . علل الشرايع /5 60
7 حسن خلق و شباهت به پيامبر صلّى اللّه عليه و آله  
قال رسول الله صلّى اللّه عليه و آله : اشبهكم بى احسنكم خلقا. بحار / 71 / 387
8 تفاوت محاسن اخلاق با مكارم اخلاق
قال رسول الله صلّى اللّه عليه و آله : بعثت بمكارم الاخلاق و محاسنها. مستدرك / 2 / 282
سئل عن الصادق عليه السلام ما حدّ حسن الخلق ؟ قال عليه السلام : تلين جانبك و تطيب كلامك و تلقى اخاك ببشر حسن . معانى الاخبار /2 53
سئل عن الصادق عليه السلام عن مكارم الاخلاق ؟ فقال عليه السلام : العفو عمن ظلمك و صلة من قطعك و اعطاء من حرمك و قول الحق ولو على نفسك . معانى الاخبار / 191
9 خطر سوء خلق ؛ قال على عليه السلام :  
من ساء خلقه فاذنّوا فى اُذنه . بحار / 62 / 277
+ نوشته شده در  یکشنبه 22 اردیبهشت1387ساعت 21:22  توسط hajar fazli  | 

بَابُ فَرْضِ طَاعَةِ الْأَئِمّةِ ع‏
1- عَلِيّ بْنُ إِبْرَاهِيمَ عَنْ أَبِيهِ عَنْ حَمّادِ بْنِ عِيسَى عَنْ حَرِيزٍ عَنْ زُرَارَةَ عَنْ أَبِي جَعْفَرٍ ع قَالَ ذِرْوَةُ الْأَمْرِ وَ سَنَامُهُ وَ مِفْتَاحُهُ وَ بَابُ الْأَشْيَاءِ وَ رِضَا الرّحْمَنِ تَبَارَكَ وَ تَعَالَى الطّاعَةُ لِلْإِمَامِ بَعْدَ مَعْرِفَتِهِ ثُمّ قَالَ إِنّ اللّهَ تَبَارَكَ وَ تَعَالَى يَقُولُ مَنْ يُطِعِ الرّسُولَ فَقَدْ أَطاعَ اللّهَ وَ مَنْ تَوَلّى فَما أَرْسَلْناكَ عَلَيْهِمْ حَفِيظاً
اصول كافى جلد 1 صفحه: 262 رواية: 1
 
امام باقر عليه السلام فرمود: بلندى و كوهان و كليد و در همه چيز و خرسندى خداى رحمان تبارك و تعالى اطاعت امامست بعد از معرفت او، سپس فرمود: خداى تبارك و تعالى مى‏فرمايد: (83 سوره 4) (هر كه اطاعت پيغمبر نمايد، اطاعت خدا كرده و هر كه رو گرداند (او را رها كن، زيرا) ما ترا نگهبان او نفرستاده‏ايم) .
 
 

2- الْحُسَيْنُ بْنُ مُحَمّدٍ الْأَشْعَرِيّ عَنْ مُعَلّى بْنِ مُحَمّدٍ عَنِ الْحَسَنِ بْنِ عَلِيّ‏ٍ الْوَشّاءِ عَنْ أَبَانِ بْنِ عُثْمَانَ عَنْ أَبِي الصّبّاحِ قَالَ أَشْهَدُ أَنّي سَمِعْتُ أَبَا عَبْدِ اللّهِ ع يَقُولُ أَشْهَدُ أَنّ عَلِيّاً إِمَامٌ فَرَضَ اللّهُ طَاعَتَهُ وَ أَنّ الْحَسَنَ إِمَامٌ فَرَضَ اللّهُ طَاعَتَهُ وَ أَنّ الْحُسَيْنَ إِمَامٌ فَرَضَ اللّهُ طَاعَتَهُ وَ أَنّ عَلِيّ بْنَ الْحُسَيْنِ إِمَامٌ فَرَضَ اللّهُ طَاعَتَهُ وَ أَنّ مُحَمّدَ بْنَ عَلِيّ‏ٍ إِمَامٌ فَرَضَ اللّهُ طَاعَتَهُ‏
اصول كافى جلد 1 صفحه: 263 رواية: 2
 
ابى الصباح گويد: گواهى دهم كه شنيدم امام صادق عليه السلام مى‏فرمود: گواهى دهم كه على اماميست كه خدا اطاعتش را واجب ساخته و حسن اماميست كه خدا اطاعتش را واجب ساخته و حسين امامى است كه خدا اطاعتش را واجب ساخته و على بن حسين اماميست كه خدا اطاعتش را واجب ساخته و محمدبن على امامى است كه خدا اطاعتش را واجب ساخته است.
 
 

3- وَ بِهَذَا الْإِسْنَادِ عَنْ مُعَلّى بْنِ مُحَمّدٍ عَنِ الْحَسَنِ بْنِ عَلِيّ‏ٍ قَالَ حَدّثَنَا حَمّادُ بْنُ عُثْمَانَ عَنْ بَشِيرٍ الْعَطّارِ قَالَ سَمِعْتُ أَبَا عَبْدِ اللّهِ ع يَقُولُ نَحْنُ قَوْمٌ فَرَضَ اللّهُ طَاعَتَنَا وَ أَنْتُمْ تَأْتَمّونَ بِمَنْ لَا يُعْذَرُ النّاسُ بِجَهَالَتِهِ‏
اصول كافى جلد 1 صفحه: 263 رواية: 3
 
بشير عطار گويد: شنيدم امام صادق عليه السلام مى‏فرمود: ما خانواده گروهى هستيم كه خدا اطاعت ما را واجب كرده و شما پيروى مى‏كنيد از كسيكه مردم بنادانى او معذور نيستند (پس اگر اهل سنت در قيامت گويند ما اهل بيت پيغمبر را نمى‏شناختيم تا از آنها پيروى كنيم، اگر مستضعف نباشند خدا معذورشان ندارد زيرا امامت ايشان براهين روشن دارد).
 
 

4- مُحَمّدُ بْنُ يَحْيَى عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمّدٍ عَنِ الْحُسَيْنِ بْنِ سَعِيدٍ عَنْ حَمّادِ بْنِ عِيسَى عَنِ الْحُسَيْنِ بْنِ الْمُخْتَارِ عَنْ بَعْضِ أَصْحَابِنَا عَنْ أَبِي جَعْفَرٍ ع فِي قَوْلِ اللّهِ عَزّ وَ جَلّ وَ آتَيْناهُمْ مُلْكاً عَظِيماً قَالَ الطّاعَةُ الْمَفْرُوضَةُ
اصول كافى جلد 1 صفحه: 263 رواية 4
 
امام باقر عليه السلام در باره قول خداى عزوجل (54 سوره 4) (به آنها سلطنت بزرگى داديم) فرمود مقصود اطاعت آنها كه بر مردم واجبست
+ نوشته شده در  یکشنبه 22 اردیبهشت1387ساعت 21:15  توسط hajar fazli  | 

بَابُ الْبَيَانِ وَ التّعْرِيفِ وَ لُزُومِ الْحُجّةِ
1- مُحَمّدُ بْنُ يَحْيَى وَ غَيْرُهُ عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمّدِ بْنِ عِيسَى عَنِ الْحُسَيْنِ بْنِ سَعِيدٍ عَنِ ابْنِ أَبِي عُمَيْرٍ عَنْ جَمِيلِ بْنِ دَرّاجٍ عَنِ ابْنِ الطّيّارِ عَنْ أَبِي عَبْدِ اللّهِ ع قَالَ إِنّ اللّهَ احْتَجّ عَلَى النّاسِ بِمَا آتَاهُمْ وَ عَرّفَهُمْ مُحَمّدُ بْنُ إِسْمَاعِيلَ عَنِ الْفَضْلِ بْنِ شَاذَانَ عَنِ ابْنِ أَبِي عُمَيْرٍ عَنْ جَمِيلِ بْنِ دَرّاجٍ مِثْلَهُ‏
اصول كافى جلد 1 صفحه: 228 رواية: 1
 
امام صادق صادق عليه السلام فرمود خدا بر مردم به آنچه به آنها و بايشان معرفى كرده حجت آورد (يعنى به مقدار عقل و فهمى كه بايشان داده و مطابق خير و شرى كه به آنها شناسانده، باز خواست كنند نه بيش از آنمقدار كه از عدالت بدور است).
 
 

2- مُحَمّدُ بْنُ يَحْيَى وَ غَيْرُهُ عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمّدِ بْنِ عِيسَى عَنْ مُحَمّدِ بْنِ أَبِي عُمَيْرٍ عَنْ مُحَمّدِ بْنِ حَكِيمٍ قَالَ قُلْتُ لِأَبِي عَبْدِ اللّهِ ع الْمَعْرِفَةُ مِنْ صُنْعِ مَنْ هِيَ قَالَ مِنْ صُنْعِ اللّهِ لَيْسَ لِلْعِبَادِ فِيهَا صُنْعٌ‏
اصول كافى جلد 1 صفحه: 228 رواية: 2
 
محمد بن حكيم گويد، بامام صادق عليه السلام عرضكردم: معرفت ساخت كيست؟ فرمود: ساخت خداست، براى بندگان در ساخت آن بهره‏ئى نيست.
 
 

شرح :
معرفت زمانيكه در لسان اخبار مطلق و بى‏قيد گفته شود بشناسائى خدا انصراف دارد و شكى نيست كه خدا شناسائى خود را در سرشت و فطرت بشر گذاشته چنانكه علاقه نوزاد را پستان مادر فطرى او ساخته است بطورى كه هر كس چون خود را از تعصب و اغراض پست دنيوى خالى كند عقلش بوجود صانع حكيم قضاوت مى‏كند و مرحله اول خداشناسى را بدست مى‏آورد سپس بتوسط عبادات و رياضات شرعى اين معرفت تكميل مى‏شود تا بسر حد علم اليقين و حق اليقين ميرسد و بنده در تمام اين مراحل كاسب و طالب معرفت است نه موجد و محدث آن و روش انبياء و ائمه (ص) در دعوت و تبليغ همين طريقه بوده است.
3- عِدّةٌ مِنْ أَصْحَابِنَا عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمّدِ بْنِ خَالِدٍ عَنِ ابْنِ فَضّالٍ عَنْ ثَعْلَبَةَ بْنِ مَيْمُونٍ عَنْ حَمْزَةَ بْنِ مُحَمّدٍ الطّيّارِ عَنْ أَبِي عَبْدِ اللّهِ ع فِي قَوْلِ اللّهِ عَزّ وَ جَلّ وَ ما كانَ اللّهُ لِيُضِلّ قَوْماً بَعْدَ إِذْ هَداهُمْ حَتّى يُبَيّنَ لَهُمْ ما يَتّقُونَ قَالَ حَتّى يُعَرّفَهُمْ مَا يُرْضِيهِ وَ مَا يُسْخِطُهُ وَ قَالَ فَأَلْهَمَها فُجُورَها وَ تَقْواها قَالَ بَيّنَ لَهَا مَا تَأْتِي وَ مَا تَتْرُكُ وَ قَالَ إِنّا هَدَيْناهُ السّبِيلَ إِمّا شاكِراً وَ إِمّا كَفُوراً قَالَ عَرّفْنَاهُ إِمّا آخِذٌ وَ إِمّا تَارِكٌ وَ عَنْ قَوْلِهِ وَ أَمّا ثَمُودُ فَهَدَيْناهُمْ فَاسْتَحَبّوا الْعَمى‏ عَلَى الْهُدى‏ قَالَ عَرّفْنَاهُمْ فَاسْتَحَبّوا الْعَمَى عَلَى الْهُدَى وَ هُمْ يَعْرِفُونَ وَ فِي رِوَايَةٍ بَيّنّا لَهُمْ‏
اصول كافى جلد 1 صفحه: 229 رواية: 3
 
طيار گويد: امام صادق عليه السلام در تفسير قول خداى عزوجل (15 سوره 9) (خدا پس از آنكه قومى را هدايت كرد بگمراهى نبرد تا آنچه وسيله پرهيزكاريست براى ايشان بيان كند) فرمود: يعنى تا با آنها معرفى كند آنچه او را خوشنود كند و آنچه او را خشمگين سازد و نيز در تفسير (8 سوره 91) (راه خلافكارى و تقوى را بنفس بشر الهام كرد) فرمود برايش بيان كرد: چه بكند و چه نكند و در تفسير (3 سوره 86) (ما راه را بانسان نموديم، او يا سپاسگزار شود و يا ناسپاس گردد) فرمود: راه را باو معرفى كرديم و او يا اخذ مى‏كند و يا ترك مى‏نمايد، و پرسيد از قول خدا (17 سوره 41) (اما قوم ثمود را هدايت كرديم ولى آنها كوردلى را بر هدايت بر گزيدند) امام فرمود: بايشان معرفى كرديم و آنها كور دليرا بر هدايت بر گزيدند در صورتى كه مى‏شناختند و در روايت ديگرى است براى آنها بيان كرديم.
 
 

4- عَلِيّ بْنُ إِبْرَاهِيمَ عَنْ مُحَمّدِ بْنِ عِيسَى عَنْ يُونُسَ بْنِ عَبْدِ الرّحْمَنِ عَنِ ابْنِ بُكَيْرٍ عَنْ حَمْزَةَ بْنِ مُحَمّدٍ عَنْ أَبِي عَبْدِ اللّهِ ع قَالَ سَأَلْتُهُ عَنْ قَوْلِ اللّهِ عَزّ وَ جَلّ وَ هَدَيْناهُ النّجْدَيْنِ قَالَ نَجْدَ الْخَيْرِ وَ الشّرّ
اصول كافى جلد 1 صفحه: 229 رواية: 4
 
و گويد. از آنحضرت پرسيدم راجع بقول خداى عزوجل (10 سوره 90) انسان را بدو راه بلند و روشن راهنمائى كرديم) فرمود يعنى راه خير و شر.
+ نوشته شده در  یکشنبه 22 اردیبهشت1387ساعت 21:13  توسط hajar fazli  | 

 

باب مجالسة العلماء و صحبتهم‏
1- عَلِيّ بْنُ إِبْرَاهِيمَ عَنْ مُحَمّدِ بْنِ عِيسَى عَنْ يُونُسَ رَفَعَهُ قَالَ قَالَ لُقْمَانُ لِابْنِهِ يَا بُنَيّ اخْتَرِ الْمَجَالِسَ عَلَى عَيْنِكَ فَإِنْ رَأَيْتَ قَوْماً يَذْكُرُونَ اللّهَ جَلّ وَ عَزّ فَاجْلِسْ مَعَهُمْ فَإِنْ تَكُنْ عَالِماً نَفَعَكَ عِلْمُكَ وَ إِنْ تَكُنْ جَاهِلًا عَلّمُوكَ وَ لَعَلّ اللّهَ أَنْ يُظِلّهُمْ بِرَحْمَتِهِ فَيَعُمّكَ مَعَهُمْ وَ إِذَا رَأَيْتَ قَوْماً لَا يَذْكُرُونَ اللّهَ فَلَا تَجْلِسْ مَعَهُمْ فَإِنْ تَكُنْ عَالِماً لَمْ يَنْفَعْكَ عِلْمُكَ وَ إِنْ كُنْتَ جَاهِلًا يَزِيدُوكَ جَهْلًا وَ لَعَلّ اللّهَ أَنْ يُظِلّهُمْ بِعُقُوبَةٍ فَيَعُمّكَ مَعَهُمْ
اصول كافى جلد 1 صفحه: 48 رواية: 1
 
1- امام فرمايد: لقمان به پسرش گفت: پسر عزيزم همنشين را از روى بصيرت انتخاب كن. اگر ديدى گروهى خداى عزوجل را ياد مى‏كنند با ايشان بنشين كه اگر تو عالم باشى علمت سودت بخشد و اگر جاهل باشى ترا بياموزند و شايد خدا بر آنها سايه رحمت اندازد و ترا هم فرا گيرد. و چون ديدى گروهى بياد خدا نيستند با آنها منشين زيرا اگر تو عالم باشى علمت سودت ندهد و اگر جاهل باشى نادانترت كنند و شايد خدا بر سرشان كيفرى آرد و ترا هم فرا گيرد.
 
 

2- عَلِيّ بْنُ إِبْرَاهِيمَ عَنْ أَبِيهِ وَ مُحَمّدُ بْنُ يَحْيَى عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمّدِ بْنِ عِيسَى جَمِيعاً عَنِ ابْنِ مَحْبُوبٍ عَنْ دُرُسْتَ بْنِ أَبِي مَنْصُورٍ عَنْ إِبْرَاهِيمَ بْنِ عَبْدِ الْحَمِيدِ عَنْ أَبِي الْحَسَنِ مُوسَى بْنِ جَعْفَرٍ ع قَالَ مُحَادَثَةُ الْعَالِمِ عَلَى الْمَزَابِلِ خَيْرٌ مِنْ مُحَادَثَةِ الْجَاهِلِ عَلَى الزّرَابِيّ
اصول كافى جلد 1 صفحه: 48 رواية: 2
 
2- موسى بن جعفر عليهماالسلام فرمود: گفتگوى با عالم در خاكروبه بهتر از گفتگوى با جاهل است روى تشكها.

+ نوشته شده در  یکشنبه 22 اردیبهشت1387ساعت 21:9  توسط hajar fazli  | 

باب اصناف الناس 
1- عَلِيّ بْنُ مُحَمّدٍ عَنْ سَهْلِ بْنِ زِيَادٍ وَ مُحَمّدُ بْنُ يَحْيَى عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمّدِ بْنِ عِيسَى جَمِيعاً عَنِ ابْنِ مَحْبُوبٍ عَنْ أَبِي أُسَامَةَ عَنْ هِشَامِ بْنِ سَالِمٍ عَنْ أَبِي حَمْزَةَ عَنْ أَبِي إِسْحَاقَ السّبِيعِيّ عَمّنْ حَدّثَهُ مِمّنْ يُوثَقُ بِهِ قَالَ سَمِعْتُ أَمِيرَ الْمُؤْمِنِينَ ع يَقُولُ إِنّ النّاسَ آلُوا بَعْدَ رَسُولِ اللّهِ ص إِلَى ثَلَاثَةٍ آلُوا إِلَى عَالِمٍ عَلَى هُدًى مِنَ اللّهِ قَدْ أَغْنَاهُ اللّهُ بِمَا عَلِمَ عَنْ عِلْمِ غَيْرِهِ وَ جَاهِلٍ مُدّعٍ لِلْعِلْمِ لَا عِلْمَ لَهُ مُعْجَبٍ بِمَا عِنْدَهُ قَدْ فَتَنَتْهُ الدّنْيَا وَ فَتَنَ غَيْرَهُ وَ مُتَعَلّمٍ مِنْ عَالِمٍ عَلَى سَبِيلِ هُدًى مِنَ اللّهِ وَ نَجَاةٍ ثُمّ هَلَكَ مَنِ ادّعَى وَ خَابَ مَنِ افْتَرَى‏
اصول كافى جلد 1 ص :41 رواية: 1
 1- امير مؤمنان عليه السلام مى‏فرمود: پس از رسول خدا (ص) مردم به سه جانب روى آورند: 1- به عالمى كه رهبرى خدايى داشت و خدا او را به آنچه مى‏دانست از علم ديگران بى‏نياز ساخته بود (قطعا اين عالم خود آن حضرت بود و آن مردم سلمان و مقداد و ابوذر و امثال آنها) 2- به نادانى كه مدعى علم بود و علم نداشت، به آنچه در دست داشت مغرور بود، دنيا او را فريفته بود و او ديگران را. 3- به دانش آموزى كه دانش خود را از عالمى كه در راه هدايت خدا و نجات گام برداشته پس آنكه ادعا كرد هلاكت شد و آنكه دروغ بست نوميد گشت.
- الْحُسَيْنُ بْنُ مُحَمّدٍ الْأَشْعَرِيّ عَنْ مُعَلّى بْنِ مُحَمّدٍ عَنِ الْحَسَنِ بْنِ عَلِيّ‏ٍ الْوَشّاءِ عَنْ أَحْمَدَ بْنِ عَائِذٍ عَنْ أَبِي خَدِيجَةَ سَالِمِ بْنِ مُكْرَمٍ عَنْ أَبِي عَبْدِ اللّهِ ع قَالَ النّاسُ ثَلَاثَةٌ عَالِمٌ وَ مُتَعَلّمٌ وَ غُثَاءٌ
اصول كافى جلد 1 صفحه: 41 رواية: 2
2- امام صادق عليه السلام فرمود: مردم سه دسته‏اند دانشمند و دانشجو و خاشاك روى آب (كه هر لحظه آبش به جانبى برد مانند مردمى كه چون تعمق دينى ندارند هر روز به كيشى گروند و دنبال صدايى برآيند).
 
3 مُحَمّدُ بْنُ يَحْيَى عَنْ عَبْدِ اللّهِ بْنِ مُحَمّدٍ عَنْ عَلِيّ بْنِ الْحَكَمِ عَنِ الْعَلَاءِ بْنِ رَزِينٍ عَنْ مُحَمّدِ بْنِ مُسْلِمٍ عَنْ أَبِي حَمْزَةَ الثّمَالِيّ قَالَ قَالَ لِي أَبُو عَبْدِ اللّهِ ع اغْدُ عَالِماً أَوْ مُتَعَلّماً أَوْ أَحِبّ أَهْلَ الْعِلْمِ وَ لَا تَكُنْ رَابِعاً فَتَهْلِكَ بِبُغْضِهِمْ
اصول كافى جلد 1 ص :41 روايه: 3
 - و آن حضرت به أبى حمزه فرمود: يا دانشمند باش و دانشجو و يا دوستدار دانشمندان و چهارمى (يعنى دشمن اهل علم) مباش كه بسبب دشمنى آنها هلاك شوى.

+ نوشته شده در  یکشنبه 22 اردیبهشت1387ساعت 21:6  توسط hajar fazli  | 

باب ثواب العالم و المتعلم‏
1- مُحَمّدُ بْنُ الْحَسَنِ وَ عَلِيّ بْنُ مُحَمّدٍ عَنْ سَهْلِ بْنِ زِيَادٍ وَ مُحَمّدُ بْنُ يَحْيَى عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمّدٍ جَمِيعاً عَنْ جَعْفَرِ بْنِ مُحَمّدٍ الْأَشْعَرِيّ عَنْ عَبْدِ اللّهِ بْنِ مَيْمُونٍ الْقَدّاحِ وَ عَلِيّ بْنُ إِبْرَاهِيمَ عَنْ أَبِيهِ عَنْ حَمّادِ بْنِ عِيسَى عَنِ الْقَدّاحِ عَنْ أَبِي عَبْدِ اللّهِ ع قَالَ قَالَ رَسُولُ اللّهِ ص مَنْ سَلَكَ طَرِيقاً يَطْلُبُ فِيهِ عِلْماً سَلَكَ اللّهُ بِهِ طَرِيقاً إِلَى الْجَنّةِ وَ إِنّ الْمَلَائِكَةَ لَتَضَعُ أَجْنِحَتَهَا لِطَالِبِ الْعِلْمِ رِضًا بِهِ وَ إِنّهُ يَسْتَغْفِرُ لِطَالِبِ الْعِلْمِ مَنْ فِي السّمَاءِ وَ مَنْ فِي الْأَرْضِ حَتّى الْحُوتِ فِي الْبَحْرِ وَ فَضْلُ الْعَالِمِ عَلَى الْعَابِدِ كَفَضْلِ الْقَمَرِ عَلَى سَائِرِ النّجُومِ لَيْلَةَ الْبَدْرِ وَ إِنّ الْعُلَمَاءَ وَرَثَةُ الْأَنْبِيَاءِ إِنّ الْأَنْبِيَاءَ لَمْ يُوَرّثُوا دِينَاراً وَ لَا دِرْهَماً وَ لَكِنْ وَرّثُوا الْعِلْمَ فَمَنْ أَخَذَ مِنْهُ أَخَذَ بِحَظٍّ وَافِرٍ
اصول كافى جلد 1 صفحه: 42 رواية: 1
 1- رسول خدا(ص) فرمود: كسيكه در راهى رود كه در آن دانشى جويد خدا او را به راهى سوى بهشت برد، همانا، فرشتگان با خرسندى بالهاى خويش به راه دانشجو فرو نهند و اهل زمين و آسمان تا برسد به ماهيان دريا براى دانشجو آمرزش طلبند و برترى عالم بر عابد مانند برترى ماه شب چهارده است بر ستارگان ديگر و علما وارث پيامبرانند زيرا پيامبران پول طلا و نقره به جاى نگذارند بلكه دانش بجاى گذارند، هر كه از دانش ايشان برگيرد بهره فراوانى گرفته است.
 
+ نوشته شده در  یکشنبه 22 اردیبهشت1387ساعت 20:59  توسط hajar fazli  | 

ایمان در زبان عربی از ریشه" امن" گرفته شده است، واین بدان معناست که ایمان، به فرد امنیت فردی، وبه جامعه امنیت اجتماعی، إعطا می کند، همان امنیتی که خداوند متعال در قرآن کریم از آن چنین یاد می کند:(الَّذِینَ آَمَنُوا وَلَمْ یَلْبِسُوا إِیمَانَهُمْ بِظُلْمٍ أُولَئِکَ لَهُمُ الْأَمْنُ وَهُمْ مُهْتَدُونَ)]الأنعام:82 [ یعنی: «کسانی که ایمان آوردند وایمان خود را با ستم آمیخته نکردند، آنان از امنیت برخوردارند، و آنان راهیافتگانند». این امنیت شامل امنیت جسمی، روحی، دنیوی واخروی می شود.

 در رابطه با اهمیت امنیت اجتماعی نیز خداوند متعال در آیه دیگر خطاب به مشرکین اهل مکه می فرماید: (أَوَلَمْ یَرَوْا أَنَّا جَعَلْنَا حَرَمًا آَمِنًا وَیُتَخَطَّفُ النَّاسُ مِنْ حَوْلِهِمْ أَفَبِالْبَاطِلِ یُؤْمِنُونَ وَبِنِعْمَةِ اللَّهِ یَکْفُرُونَ)]العنکبوت:67 [ یعنی: آیا ندیدند که ما حرم ایمنی قرار دادیم، در حالی که مردم از اطرافشان ربوده می شدند،  آیا به باطل ایمان می آورند وبه نعمت خدا کفر می ورزند؟

در اینجا اشاره خداوند به حرم مکه است، که خداوند آنرا امن وامان قرار داده است، وکسی که در محدوده حرم زندگی می کند از امنیت برخوردار است، در حالی که قبل از اسلام اطراف آن بشدت ناامن بود.

خلاصه اینکه دین جزیی از سرشت انسان است،وانسانها در هر زمان ومکانی از آن بی نیازنیستند، وخداوند چه زیبا می فرماید: (فَأَقِمْ وَجْهَکَ لِلدِّینِ حَنِیفًا فِطْرَةَ اللَّهِ الَّتِی فَطَرَ النَّاسَ عَلَیْهَا لَا تَبْدِیلَ لِخَلْقِ اللَّهِ ذَلِکَ الدِّینُ الْقَیِّمُ وَلَکِنَّ أَکْثَرَ النَّاسِ لَا یَعْلَمُونَ)]الروم:30[ یعنی:( پس‌ روی‌ خود را برای‌ دین‌ خالص‌ مستقیم‌ نگهدار، فطرتی‌ است‌ که‌ خدا انسان‌ را بر آن‌ خلق‌ کرده‌ است‌، هیچ‌ تغییری‌ برای‌ خلقت‌ خدا نیست‌، آن‌ دین‌ پا برجائی‌ است ولی‌ بیشتر مردم‌ نمی‌دانند‌.)

+ نوشته شده در  یکشنبه 22 اردیبهشت1387ساعت 12:27  توسط vajihe barfarazi  | 

دو واژه‌ی «حجاب» و «عفت» در اصل معنای منع و امتناع مشترک‎اند. تفاوتی که بین منع و بازداری حجاب و عفت است، تفاوت بین ظاهر و باطن است؛ یعنی منع و بازداری در حجاب مربوط به ظاهر است، ولی منع و بازداری در عفت، مربوط به باطن و درون است؛ چون عفت یک حالت درونی است، ولی با توجه به این که تأثیر ظاهر بر باطن و تأثیر باطن بر ظاهر، یکی از ویژگی‌های عمومی انسان است؛ بنابراین، بین حجاب و پوشش ظاهری و عفت و بازداری باطنی انسان، تأثیر و تأثّر متقابل است؛ بدین ترتیب که هرچه حجاب و پوشش ظاهری بیش‌تر و بهتر باشد، این نوع حجاب در تقویت و پرورش روحیه‌ی باطنی و درونی عفت، تأثیر بیش‌تری دارد؛ و بالعکس هر چه عفت درونی و باطنی بیش‌تر باشد باعث حجاب و پوشش ظاهری بیش‌تر و بهتر
+ نوشته شده در  یکشنبه 22 اردیبهشت1387ساعت 12:18  توسط vajihe barfarazi  | 

حجاب در لغت به معنای مانع، پرده و پوشش آمده است. استعمال این کلمه، بیش‎تر به معنی پرده است. این کلمه از آن جهت مفهوم پوشش می‎دهد که پرده، وسیله‎ی پوشش است، ولی هر پوششی حجاب نیست؛ بلکه آن پوششی حجاب نامیده می‎شود که از طریق پشت پرده واقع شدن صورت ‎گیرد.
حجاب، به معنای پوشش اسلامی بانوان، دارای دو بُعد ایجابی و سلبی است. بُعد ایجابی آن، وجوب پوشش بدن و بُعد سلبی آن، حرام بودن خودنمایی به نامحرم است؛ و این دو بُعد باید در کنار یکدیگر باشد تا حجاب اسلامی محقق شود؛ گاهی ممکن است بُعد اول باشد، ولی بُعد دوم نباشد، در این صورت نمی‎توان گفت که حجاب اسلامی محقق شده است.
اگر به معنای عام، هر نوع پوشش و مانع از وصول به گناه را حجاب بنامیم، حجاب می‎تواند اقسام و انواع متفاوتی داشته باشد. یک نوع آن حجاب ذهنی، فکری و روحی است؛ مثلاً اعتقاد به معارف اسلامی، مانند توحید و نبوت، از مصادیق حجاب ذهنی، فکری و روحی صحیح است که می‎تواند از لغزش‎ها و گناه‎های روحی و فکری، مثل کفر و شرک جلوگیری نماید.
علاوه بر این، در قرآن از انواع دیگر حجاب که در رفتار خارجی انسان تجلی می‎کند، نام برده شده است؛ مثل حجاب و پوشش در نگاه که مردان و زنان در مواجهه با نامحرم به آن توصیه شده‎اند.
+ نوشته شده در  یکشنبه 22 اردیبهشت1387ساعت 12:12  توسط vajihe barfarazi  |